› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1070

آه به دوستان دگر عرض دعا که می‌برد

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه اکهمیبردردیف می برددشواری میانه

آه به دوستان دگر عرض دعا که می‌برد

اشک چکید و ناله رفت، نامهٔ ما که می‌برد

توأم گل دمیده‌ایم دامن صبح چیده‌ایم

در چمنی که رنگ ماست بوی وفا که می‌برد

نغمهٔ محفل‌کرم وقف جنون سایل است

ورنه به عرض مدعا عرض حیا که می‌برد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسایل ← گدا و نیازخواهعرض حیا ← اظهارِ شرمعرض مدعا ← بیانِ خواستهمحفل‌کرم ← مجلسِ بخشش

ننگ هوس نمی‌کشد دولت بی‌زوال ما

بر در کبریای فقر نام هما که می‌برد

دولت بی‌زوال ← دولتِ ناپایدارنشدنیهما ← مرغِ همایِ فرخندهکبریای فقر ← عظمتِ فقرِ عرفانی

کرد کشاکش هوس مفلست از شکوه ناز

آگهی اینکه از کفت رنگ حنا که می‌برد

رنگ حنا ← نقش و رنگِ حناشکوه ناز ← هیبتِ نازمفلست ← تهی‌دستی‌اتکشاکش هوس ← کشمکشِ خواهش

هر که گذشت ازین چمن ریشهٔ حسرتش بجاست

این همه کاروان رنگ رو به قفا که می‌برد

آینهٔ حضور دل تحفهٔ دیر و کعبه نیست

آنچه نثار نازتست در همه جاکه می‌برد

آینهٔ حضور ← آینهٔ حضورِ دلدیر و کعبه ← معبد و خانهٔ خدانثار ← پیشکش

از غم هستی و عدم یاد تو کرد فارغم

خاک مرا به باد هم ازتو جدا که می‌برد

شمع چو وقت در رسد خفته به بال وپررسد

رفتن اگر به سر رسد زحمت پا که می‌برد

به سر رسد ← به انجام و کمال رسدزحمت پا ← رنجِ گام برداشتن

تا به فلک دلیل ما چشم گشودن‌ست و بس

کوری اگرنه ره زند کف به عصا که می‌برد

دلیل ← راهنمافلک ← آسمانکف به عصا ← عصا به دست؛ کوری

بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس گیر

منتظر طلب مباش ننگ بیا که می‌برد

الفت هوس ← خوگیری با خواهشانس ← الفتِ الهی و دوستیِ حقطلب ← خواهش؛ طلبِ عرفانیننگ بیا ← شرمِ آمدن و نیاز
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗