گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
گهی از چین ابرو سکته خواند بیت عالی را
زبان حال خط دارد حدیث شکر لعلش
ازینطوطی توانآموختن شیرینمقالی را
ز نیرنگ حجابش غافلم لیک اینقدر دانم
که برق جلوه خواهد ساختفانوس خیالی را
نسیم دامن او گر وزد گاه خرامیدن
سحر بیپرده گردد غنچهٔ تصویر قالی را
خیالی از دهان او نشانم میدهد اما
همان حکم عدم باشد اثرهای خیالی را
به هر نظاره حسنش شوخی رنگ دگر دارد
تصور چون توانکردن جمال بیمثالی را
دل از خود میرود بگذارتا مست فغان باشد
جرس آخر به منزل میکندکم هرزه نالی را
قناعت پیشهای هشدار کاین حرص غنا دشمن
کمینگاه هوسها کرده وضع بیسؤالی را
حباب باد پیمای تو وهمی در قفس دارد
تو شمع هستی اندیشیدهای فانوس خالی را
همهگر عکس آفاق است در آیینه جا دارد
بنازم دستگاه عالم بیانفعالی را
نیابی غیر شک از پردههای چشم ما بیدل
حریر ما به دل دارد هوای برشکالی را
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- غنچه
- گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.