دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 349
گذشتهام به تنک ظرفی از مقام حباب
گذشتهام به تنک ظرفی از مقام حباب
خم محیط تهی کردهام به جام حباب
جهان به شهرت اقبال پوچ میبالد
تو هم به گنبد گردون رسان پیام حباب
اگر همین نفس است اعتبار مد بقا
رسیدهگیر به عمر ابد دوام حباب
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددوام حباب ← پایداریِ حباب؛ استهزاعمر ابد ← زندگیِ جاودانمد بقا ← امتدادِ ماندننفس ← یک دم زندگی
فغان که یک مژه جمعیتم نشد حاصل
فکند قرعهٔ من آسمان به نام حباب
حیا کنید ز جولان تردماغی وهم
به دوش چند کشد نعش خود خرام حباب
تردماغی ← خامطبعی و سستیِ فکرجولان ← تاختن و جولاندادنخرام حباب ← خرامانرفتنِ حبابنعش خود ← جنازهٔ خویشوهم ← خیالِ باطل
جهان حادثه میدان تیغبازی اوست
کسی ز موج چسانگیرد انتقام حباب
انتقام حباب ← کینِ حباب از موجتیغبازی ← شمشیربازیجهان حادثه ← عالمِ پیشامدهاچسانگیرد ← چگونه بگیرد
به خویش چشمگشودن وداع فرصت بود
نفس رساند ز هستی به ما سلام حباب
در این محیط ز ضبط نفس مشو غافل
هوای خانه مبادا زند به بام حباب
نفس زدیم به شهرت عدم برون آمد
دگر چه نقش تراشد نگین به نام حباب
شهرت عدم ← آوازهٔ نیستینام حباب ← نامِ ناپایدارِ حبابنفس زدیم ← دم برآوردیمنقش تراشد ← حکاکی کندنگین ← نگین انگشتری
قفستراشی اوهام حیرت است اینجا
شکسته شهپر عنقا نفس به دام حباب
حیرت ← سرگشتگیدام حباب ← دامِ حبابشهپر عنقا ← بالِ سیمرغعنقا ← سیمرغ؛ مرغ افسانهایقفستراشی اوهام ← ساختن قفس از خیالها
بقای اوست تلافیگر فنای همه
فتاده است به دوش محیط وام حباب
بقای اوست ← ماندگاریِ حقتلافیگر ← جبرانکنندهفنای همه ← نابودیِ همگانمحیط ← دریاوام حباب ← بدهیِ حباب
ز انفعال سرشتند نقش ما بیدل
عرق به دوش هوا دارد انتظام حباب
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
غزلهای مرتبط