دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2314
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم
به سودن مژه فرسوده شد سراپایم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندرنگ خامه ← مانند قلم ناتوانسودن مژه ← سایش پلکفرسوده ← فرسوده و پژمرده
در این محیط مقیم تغافلم چو حباب
غبار چشم گشودن تهی کند جایم
حباب ← حباب پوچ آبغبار چشم گشودن ← باز کردن چشم غبارآلودمحیط ← دریا
حریف مطلب اشک چکیده نتوان شد
صدا شکست نفس در شکست مینایم
اشک چکیده ← اشک ریختهحریف مطلب ← هماورد خواستهشکست نفس ← فروشکستن نفسمینایم ← شیشه و جام من
شرار مردهام از حشر من مگوی و مپرس
چنان گذشتهام از خود که نیست فردایم
حشر ← رستاخیزگذشتهام از خود ← از خود عبور کردهام
سحر طرازی گلزار حیرتست امروز
شکسته رنگی آیینهٔ تماشایم
سحر طرازی ← جادوپردازی و زیباسازیشکسته رنگی ← رنگپریدگی و شکست
خیال هستی موهوم سرخوشم دارد
وگرنه در رگ تاکست موج صهبایم
سرخوشم ← مست و شادمانمهستی موهوم ← وجود پنداری
چو عمر رفته ندارم امید برگشتن
غنیمت است که گاهی به یاد میآیم
عمر رفته ← عمر سپریشدهغنیمت است ← فرصت مغتنم است
کسی خیال چه هستی کند ز وضع حباب
شکافته است به نام عدم معمایم
معمایم ← معمای مننام عدم ← عنوان نیستیوضع حباب ← حالت حبابگونه
هزار رنگ ز من پر فشان بیرنگیست
اگر غلط نکنم آشیان عنقایم
پر فشان ← پرپراکن و آشکار
غرور خودسری آیینهٔ نمودم نیست
چو انفعال عرق کرده است پیدایم
انفعال ← شرم و سرافکندگیعرق کرده ← عرقریخته از شرمغرور خودسری ← تکبر سرکشی
طواف دشت جنون ذوق سجدهای دارد
که جای آبله دل میکشد سر از پایم
آبله ← تاول پای سفرسر از پایم ← سر از پای منطواف دشت جنون ← گردش دشت دیوانگی
نگاه چاره ندارد ز مردمک بیدل
نشانده است جنون در دل سویدایم
مردمک ← مردمک چشم
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزلهای مرتبط