› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 993

هر سو نظر گشودیم زان جلوه رنگ دارد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه نگداردردیف دارددشواری درآمدنی

هر سو نظر گشودیم زان جلوه رنگ دارد

آیینه خانه‌ها را یک عکس تنگ دارد

بیش وکم تو و ماست نقص وکمال فطرت

میزان عدل یکتا شرم از دو سنگ دارد

خفاش و سایه عمری‌ست از آفتاب دورند

از وضع تیره‌طبعان تحقیق ننگ دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتحقیق ← جست‌وجو و بازجستِ حقیقتتیره‌طبعان ← تیره‌دلان و سیاه‌طبعان

صیادی مرادت گر مطلب تمناست

زین دامگاه عبرت جستن خدنگ دارد

خدنگ ← تیرِ سخت و تیزدامگاه عبرت ← جایگاهِ دامِ پندآموزیصیادی ← شکارگری

عالم جمال یار است بی‌پردهٔ تکلف

اما کسی چه بیند آیینه زنگ دارد

گردی دگرکه دیده است از کاروان امید

افسوس فرصت اینجا چندی درنگ دارد

درنگ ← مکث و درنگ‌کردنگردی ← غبارِ برخاسته از کاروان

زین کارگاه تمثال با دل قناعت اولی‌ست

از هرگلی که خواهی آیینه رنگ دارد

آسان نمی‌توان شد غیرت شریک مجنون

از خانه برمیایید، صحرا پلنگ دارد

شریک مجنون ← همتایِ مجنون در عشقغیرت ← حمیت و غیرتِ عاشقانه

کس تاکجا بمالد چشم تامل اینجا

سیر سواد هستی صد دشت بنگ دارد

بنگ ← نشئۀ بنگ؛ مستیِ وهمسواد هستی ← سیاهی و متنِ هستیچشم تامل ← نگاهِ ژرف‌اندیش

شغل دگر نداریم جز سر به پا فکندن

شمع بساط تسلیم یک گل به چنگ دارد

پیری دمی که گل کرد بی‌یأس دم زدن نیست

چون شیشه سرنگون شد قلقل ترنگ دارد

ترنگ ← طنین و زنگِ صداقلقل ← صدایِ قل‌قلِ شیشهگل کرد ← شکوفا و نمایان شد

آیینه عالمی را بی‌دم زدن فرو برد

آغوش سینه صافی کام نهنگ دارد

بی‌دم زدن ← یک‌نفس؛ بی‌درنگسینه صافی ← سینۀ پاک و صیقلیکام نهنگ ← دهان و کامِ نهنگ

نقاش چشم مستی گردانده است رنگم

تصویر من کشیدن چندین فرنگ دارد

در طبع هر که دیدیم سعی نگین‌تراشی است

تا نام بی‌نشان نیست این کوه سنگ دارد

بی‌نشان ← بی‌نام‌ونشان؛ گمنامنگین‌تراشی ← تراشِ نگین؛ جاه‌جویی

بیدل تلاش دولت ننگ هزار عیب است

بر نردبان دویدن رفتار لنگ دارد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗