› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1238

شوق دیداری که از دل بال حسرت می‌کشد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه تمیکشدردیف می کشددشواری میانه

شوق دیداری که از دل بال حسرت می‌کشد

تا به مژگان می‌رسد آغوش حیرت می‌کشد

بی‌رخت تمهید خوابم خجلت ارام نیست

لغزش مژگان من خط بر فراغت می‌کشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌رخت ← بی‌روی تو؛ بی‌جمال توخجلت ارام ← شرم از آرامشخط بر فراغت ← خط بطلان بر آسودگی

از عرق پیمایی شبنم پر است آغوش صبح

همت مخمورم از خمیازه خجلت می‌کشد

هرکجا گل می‌کند نقش ضعیفی‌های من

خامهٔ نقاش، موی چشم صنعت می‌کشد

ای نهال گلشن عبرت به رعنایی مناز

شمع پستی می‌کشد چندانکه قامت می‌کشد

غفلت نشو و نمایت صرفهٔ جمعیت است

تخم این مزرع به جای پشه آفت می‌کشد

آفت می‌کشد ← آسیب می‌بیندصرفهٔ جمعیت ← سودِ گردآمدن و جمع‌شدنمزرع ← کشتزارنشو و نمایت ← رشد و بالیدنت

زور بازویی که داری انفعالی بیش نیست

ناتوانی انتقام آخر ز طاقت می‌کشد

بگذر از حرص ریاست‌ها کز افسون هوس

گرهمه قاضی شوی کارت به رشوت می‌کشد

افسون هوس ← جادوی هوسرشوت ← رشوه

بندگی، شاهی، گدایی، مفلسی، گردن‌کشی

خاک عبرت‌خیز ما صد رنگ تهمت می‌کشد

صد رنگ تهمت ← انواع تهمت و بدنامیعبرت‌خیز ← پندآموزمفلسی ← تهی‌دستیگردن‌کشی ← سرکشی و گردن‌فرازی

چرخ را از سفله‌پرور خواندن کس ننگ نیست

تهمت کم‌همتیها تیر همت می‌کشد

تیر همت ← تیر عزم و کوششسفله‌پرور ← پرورندهٔ فرومایگانچرخ ← فلک؛ روزگارکم‌همتیها ← سستی همت‌ها

پیرگردیدی ز تکلیف تعلق‌ها برآ

دوش خم از هر چه برداری ندامت می‌کشد

کوه هم دارد به قدر ناله دامن چیدنی

محمل تمکین هر بنیاد خفت می‌کشد

بی‌خبر از آفت اقبال نتوان زیستن

عالمی را دار از چاه مذلت می‌کشد

ای شرر تا چند خواهی غافل از خود تاختن

گردش چشم است میدانی که فرصت می‌کشد

نوحه بر تدبیر کن بیدل که در صحرای عشق

پا به دفع خار زآتش بار منت می‌کشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗