› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 696

صاحب خلق حسن، گل‌ها به دامن داشته‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نداشتهستردیف داشته ستدشواری دشوار

صاحب خلق حسن، گل‌ها به دامن داشته‌ست

چرب و نرمی در طبایع، آب و روغن داشته‌ست

با دل جمع آشنا شو از پریشانی برآ

در بهار نادمیدن دانه خرمن داشته‌ست

وصل‌خواهی زینهار از فکر راحت قطع کن

وادی عشاق منزل نام رهزن داشته‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزینهار ← هشدار؛ زنهارمنزل نام رهزن ← نام منزل همان راهزنوادی عشاق ← وادی عاشقانوصل‌خواهی ← اگر وصل می‌خواهی

بی‌نشانی همتان از هر چه گویی برترند

منظر این شاهبازان یک نشیمن داشته‌ست

بی‌نشانی همتان ← صاحبان همت بی‌نشانشاهبازان ← شاهین‌های بلندپروازنشیمن ← آشیانه و قرارگاه

آفت جانکاه دارد برگ و ساز اعتبار

شمع از پهلوی چرب خویش دشمن داشته‌ست

زیرگردون سود و سودای همه با گردش است

این دکان، سنگ ترازو در فلاخن داشته‌ست

داغم از زیر و بم ساز خیال آهنگ عشق

هم خودش می‌فهمد آن حرفی که با من داشته‌ست

آهنگ عشق ← نغمه عشقزیر و بم ← نغمات بم و زیرساز خیال ← ساز خیال عشق

کاروان عمر را یک نقش پا دنباله نیست

شوخی رفتار ما، بی‌رشته سوزن داشته‌ست

چیست مغروری ز فکر خویش غافل زبستن

ازگریبان آنکه سر برداشت گردن داشته‌ست

جانکنی در عجز و طاقت ناگزیر آدمی‌ست

از نگین تا قبر، این فرهاد کندن داشته‌ست

همت عیش و الم بر دل مبندید از ثبات

هر چه دارد خانهٔ آیینه رفتن داشته‌ست

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان

گلشن ما آنچه دارد باب گلخن داشته‌ست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗