› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2818

حبابت ساغر و با بحر توفان پیش می‌آیی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یشمیاییردیف می اییدشواری درآمدنی

حبابت ساغر و با بحر توفان پیش می‌آیی

حذر کز یک نفس تنگی برون از خویش می·آیی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز خویش می·آیی ← از خود بی‌خود می‌شویبحر توفان ← دریای طوفانیحبابت ← حبابِ تو، وجودِ پوچتساغر ← جامِ شرابنفس تنگی ← تنگیِ نفس، فشارِ دم

حلاوت آرزویی‌ها گزند آماده است اینجا

همه گر در عسل پا افشری بر نیش می‌آیی

بر نیش ← بر نیشِ زنبور/گزندحلاوت آرزویی‌ها ← شیرینیِ آرزوهاپا افشری ← پا بفشاریگزند آماده ← آمادهٔ آسیب و ضرر

در آن محفل که ناز آدمیت خرس و بز دارد

محاسن می‌فروشی هرقدر با ریش می‌آیی

برو آنجا که سقف سیم‌کار و قصر زر باشد

تو شیطانی کجا در کلبهٔ درویش می‌آیی

سیم‌کار ← نقره‌کاری‌شدهقصر زر ← کاخِ زراندودکلبهٔ درویش ← کلبهٔ فقیرِ عارف

در اهل مزبله‌گند حدث تاثیر‌ها دارد

خباثت پیشه کن دنیاست آخر پیش می‌آیی

حدث ← ناپاکیِ شرعی، پلیدیخباثت پیشه ← پلیدی را پیشه کنمزبله‌گند ← گندِ زباله‌دانپیش می‌آیی ← جلو می‌آیی، پیشی می‌گیری

چه افسون اینقدرها دارد از قرب دلت غافل

که منزل در بغل گم کرده دوراندیش می‌آیی

افسون ← جادو و فریبدوراندیش ← دورنگرِ بی‌ثمرقرب دلت ← نزدیکیِ دلِ تومنزل در بغل ← منزل را در آغوش داری

به عریانی سر یک رشته دامانت نمی‌گیرد

جنون کن گر برون از عالم تشویش می‌آیی

حباب نقد هستی امتحانی دارد از صفرت

کمی هم زین میان گر رفته باشی بیش می‌آیی

امتحانی دارد ← آزمونی داردبیش می‌آیی ← بیشتر و فزون‌تر نماییحباب نقد هستی ← حبابِ هستیِ نقد و حاضرصفرت ← هیچ‌بودن و پوچی‌ات

همین آوازم از دل‌های درد آلود می‌آید

که مرهم شو اگر بر آستان ریش می‌آیی

بهارت بیدل آخر در چه گلزار آشیان دارد

که عمری شد به چندین رنگ پیش خویش می‌آیی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
رشته
نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
افسون
وردِ جادو؛ نمادِ فریب، سحرِ سخن و دلربایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗