› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2494

قد خم گشته را تا می‌توانی وقف طاعت کن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه تکندشواری میانه

قد خم گشته را تا می‌توانی وقف طاعت کن

به این قلاب صید ماهی دریای رحمت کن

نه‌ای گردن که همچون شعله باید سر کشت بودن

تو با خود جبهه‌ای آورده‌ای ساز عبادت کن

به رنگ موج تا کی پیش پای یکدگر خوردن

به فرش آبروی خویش یک گوهر فراغت کن

تماشا وحشت آهنگست ای آیینه تدبیری

به پیچ و تاب جوهر چاره‌پردازی‌ای حیرت کن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندوحشت آهنگست ← آهنگِ هول داردپیچ و تاب جوهر ← خطوطِ جوهرِ آینه

ز دستت هر چه آید مفت قدرت‌های موهومی

دماغ جهد صرف قدردانی‌های فرصت کن

دماغ جهد ← غرور و شوقِ کوششقدرت‌های موهومی ← توان‌های خیالیقدردانی‌های فرصت ← قدر دانستنِ فرصت‌ها

درین محفل سپندی نیست شوری برنینگیزد

تو هم ای بیخبر با خود دلی داری قیامت کن

سپندی ← اسپندِ شورآفرینقیامت کن ← شور و رستاخیز برانگیز

دماغ گلشنت گر نیست سیر نرگسستانی

زگل قطع نظر بیمار چندی را عیادت کن

دماغ گلشنت ← بوی و غرورِ گلستانتعیادت ← بیمارپرسینرگسستانی ← نرگس‌زار

به چینی از اشارت آب ده انداز ابرویی

مه نو را به گردون موج دریای خجالت کن

گذشتن از جهان پوچ دارد ننگ استغنا

همینت‌گر بود معراج همت ترک همت کن

ترک همت ← رها کردنِ حتی همتمعراج همت ← عروجِ همتننگ استغنا ← ننگِ دعویِ بی‌نیازی

ز مینا خانهٔ گردون اگر نتوان برون جستن

تهی شو از خیال و طاق نسیانی عمارت کن

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت

چو شبنم زین چمن با سیر چشمی‌ها قناعت کن

سیر چشمی‌ها ← سیریِ چشم؛ قناعتِ نگاه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗