› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1264

شب حسرت دیدار توام دام کمین شد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینشدردیف شددشواری دشوارتر

شب حسرت دیدار توام دام کمین شد

هر ذره ز اجزای من آیینه‌نگین شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینه‌نگین ← همچون نگینِ آیینه؛ سراپا آیینهاجزای من ← ذره‌ذره وجودمدام کمین ← دامِ کمین‌کرده

خاکستر از اخگر چقدر شور برآورد

دل سف‌رخت به رنگی که کبابم نمکین شد

اخگر ← پاره آتشسف‌رخت ← توشه و رختِ سفرشور برآورد ← هیجان و طعم تند پدید آوردنمکین شد ← شورمزه و گیرا شد

عبرتکدهٔ دهر ز بس خصم تسلی است

چون چشم شرر خانهٔ من خانهٔ زین شد

برق رم فرصت سر و برگ طلبم سوخت

صد ناله تمنا نفس بازپسین شد

زندانی نیرنگ خیالم چه توان کرد

رحم است بر آن شخص که او آینه‌بین شد

انکار نمود آنچه ز صافی به در افتاد

جوهربه‌رخ آینه روشنگر چین شد

به در افتاد ← بیرون ریخت؛ آشکار شدجوهربه‌رخ ← صیقل و جلای روی آیینهروشنگر چین ← نمایان‌کننده چین و شکستگیصافی ← خلوص و صافی باطن

موهومی و این لنگر ادبار چه سوداست

چون سایه نباید کلف روی زمین شد

از بس به ره حسرت صیاد نشستم

وحشت به تغافل زد وپروازکمین شد

تغافل ← خود را به بی‌خبری زدنصیاد ← شکارچیوحشت ← رمیدگی و هراس شکاروپروازکمین ← پروازش دامِ کمین شد

گر هیچ نباشد به تپش خون شدنی هست

ای آینه دل شو که نخواهی به ازین شد

آینه دل ← دل را آیینه کنبه ازین ← بهتر از اینتپش ← تپیدن و بی‌قراری دلخون شدنی ← قابلیتِ خون‌شدن و فنا

بیدل عدم و هستی ما هیچ ندارد

جزگرد خیالی که نه آن بود و نه این شد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗