› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1263

آهی به هوا چتر زد و چرخ برین شد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینشددشواری دشوارتر

آهی به هوا چتر زد و چرخ برین شد

داغی به غبار الم آسود و زمین شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندغبار الم ← خاکِ اندوهچتر زد ← سایه‌بان گشود؛ اوج گرفتچرخ برین ← آسمانِ برین

بشکست طلسم دل و زد کوس محبت

پاشید غبار نفس و آه حزین شد

آه حزین ← نالهٔ غمگینطلسم دل ← افسون و بندِ دلکوس محبت ← طبلِ اعلامِ عشق

نظاره به صورت زد و نیرنگ گمان ریخت

اندیشه به معنی نظری کرد و یقین شد

نیرنگ گمان ← فریبِ گمان و پنداریقین شد ← به یقین بدل گشت

آن آینه کز عرض صفا نیز حیا داشت

تا چشم‌گشودیم پریخانهٔ چین شد

عرض صفا ← نمودِ پاکی و صافیپریخانهٔ چین ← خانهٔ پر از چین و شکن

غفلت چه فسون خواند که در خلوت تحقیق

برگشت نگاهم ز خود و آینه‌بین شد

آینه‌بین ← بینندهٔ آینه؛ ظاهرنگرخلوت تحقیق ← تنهاییِ جست‌وجوی حقیقتفسون ← افسون و جادو

گل کرد ز مسجودی من سجده فروشی

یعنی چو هلالم خم محراب جبین شد

خم محراب ← خمیدگیِ طاقِ محرابسجده فروشی ← ریا در سجدهمسجودی ← سجده‌پذیری؛ مقامِ مسجود

عنقایی‌ام از شهرت خود گشت فزون تر

آخر پی‌گمنامی من نقش نگین شد

عنقایی‌ام ← همچون عنقا هستمنقش نگین ← حکاکیِ انگشتری؛ نامدار شدن

دل خواست به گردون نگرد زیر قدم دید

آن بود که در یک نظر انداختن این شد

زیر قدم ← زیرِ پاگردون ← فلک و آسمان

هر لحظه هوایی‌ست عنان‌تاب دماغم

رخشی که ندارم به خیال اینهمه زین شد

دماغم ← سر و خیال منرخشی ← اسبی چون رخشزین شد ← زین‌کرده و آماده‌سواری شدعنان‌تاب ← سرکش و عنان‌پیچهوایی‌ست ← هوس و خیال است

از عالم حیرانی من هیچ مپرسید

آیینه کمند نگهی بود که چین شد

وقت است که بر بی‌کسی عشق بگرییم

کاین شعله ز خار و خس ما خاک‌نشین شد

بی‌کسی عشق ← تنهایی و بی‌کس‌ماندن عشقخار و خس ← خاشاک بی‌ارزش؛ وجود ناچیز ماخاک‌نشین ← فروکش‌کرده و خوار

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم

بیدل تو بر آنی که چنان بود و چنین شد

بر آنی ← بر این عقیده‌ایغیب و شهادت ← عالمِ نهان و آشکارچنان بود و چنین شد ← گذشته و حال را جدا می‌بینی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗