دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1741
خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس
خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس
آهی که قد کشید به دل خط کشید و بس
راه تلاش دیر و حرم طی نمیشود
باید به طوف آبلهٔ پا رسید و بس
جمعی که در بهشت فراغ آرمیدهاند
طی کردهاند جادهٔ دشت امید و بس
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآرمیدهاند ← آرام گرفتهاندبهشت فراغ ← بهشت آسودگی و رهاییجادهٔ دشت امید ← راه دشت آرزو
دل با همه شهود ز تحقیق پی نبرد
آیینه آنچه دید همین عکس دید و بس
ناز سجود قبلهٔ توفیق میکشیم
زین گردنی که تا سر زانو خمید و بس
محملکشان عجز، فلکتاز قدرتند
تا آفتاب سایه به پهلو دوید و بس
سایه به پهلو ← سایه در کنار آفتاب؛ ناپایدارفلکتاز ← بلندپرواز و گردوننوردمحملکشان عجز ← حاملان محمل ناتوانی
عیش بهار عشق ز پهلوی عجز نیست
در باغ نیز، شمع گل از خویش چید و بس
ما را درین ستمکده تدبیر عافیت
ارشاد بسمل است که باید تپید و بس
هیهات راه مقصد ما وانمودهاند
بر جادهای که هیچ نگردد پدید و بس
مقصد ← مقصود و هدفهیهات ← افسوس؛ چه دور استوانمودهاند ← نشان دادهاند؛ وانمود کردهاندپدید ← آشکار و نمایان
خواندیم بیتمیز رقمهای خیر و شر
از نامهای که بود سراسر سفید و بس
بیتمیز ← بیتشخیص و بیسنجشرقمهای خیر و شر ← نشانههای نیک و بدسفید ← سفید و نانوشته
رفع تظلم دم پیری چه ممکن است
هرجا رسید صبح گریبان درید و بس
دم پیری ← هنگام پیریرفع تظلم ← دادخواهی و رفع ستمصبح ← صبح عمر و جوانیگریبان ← یقه؛ نشانهٔ سوگ
بیدل پیام وصل به حرمان رساندنیاست
موسی برون پرده ندیدن شنید و بس
برون پرده ← بیرون از پردهٔ غیبحرمان ← محرومیت و ناکامیموسی ← موسی؛ تلمیح به دیدار کوهندیدن ← نتیجهٔ درخواست دیدار خداپیام وصل ← پیام وصال و یگانگی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزلهای مرتبط