› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1311

در بساطی که دم تیغ ادب آخته‌اند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اختهانددشواری دشوار

در بساطی که دم تیغ ادب آخته‌اند

بی‌نیازان سر و گردن به خم افراخته‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبساطی ← صحنه و عرصهٔ زندگیبی‌نیازان ← مستغنیان و بی‌طمعانخم افراخته‌اند ← گردن به فروتنی و تعظیم خم کرده‌انددم تیغ ادب ← لبهٔ تیزِ ادب و فروتنی

نه فلک را به خود افتاده‌سر و کار جدال

عرصه خالی و ز حیرت سپر انداخته‌اند

افتاده‌سر ← سرافکنده و مغلوبسپر انداخته‌اند ← تسلیم شده‌اندنه فلک ← نه آسمان؛ تمام کائناتکار جدال ← نبرد و کشمکش

در مقامی که دل و دیده و دیدار یکی‌ست

همه داغند که آیینه نپرداخته‌اند

آیینه نپرداخته‌اند ← آینه را صیقل نداده‌اند؛ حقیقت را ندیده‌اندداغند ← سوخته و داغ‌نشان‌انددل و دیده و دیدار ← عشق و بینایی و معشوق یکی شده

چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور

عرض هر رنگ که دادند همان باخته‌اند

همچو عنقا که به جز نام ندارد اثری

همه آوازه ی پرواز ز پر ساخته‌اند

بلبلان‌چمن قرب به آهنگ یقین

می‌سرایند و همان هم سبق فاخته‌اند

بلبلان‌چمن ← عاشقان و نغمه‌خوانان باغسبق فاخته‌اند ← از فاخته پیشی گرفته‌اندقرب به آهنگ یقین ← نزدیک به لحن یقین و اطمینان

از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم

خود نمایان خیال آینه پرداخته‌اند

آینه پرداخته‌اند ← آینه را ساخته و آراسته‌اندازل تا به ابد ← از آغاز تا پایان هستیتماشا کردیم ← نظاره و مشاهده کردیمخود نمایان خیال ← خیالِ خودنمایی و جلوه‌گری

گر به منزل نرسیده ست کسی نیست عجب

کان سوی خویش ندارند ره و تاخته‌اند

چاره ی خودسری خلق چه امکان دارد

ششجهت انجمن عیش به غم ساخته‌اند

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست

بیدل این‌ها همه خویشند که نشناخته‌اند

خودشناسی ← شناخت حقیقتِ خویشتنخویشند که نشناخته‌اند ← خودند اما خود را نشناخته‌اندعرض جوهر ← نمایش گوهر و ذاتیکتایی ← یگانگی و وحدت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗