› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 883

خواری‌ست بهر کج منش از راست‌روان بحث

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انبحثردیف بحثدشواری میانه

خواری‌ست بهر کج منش از راست‌روان بحث

بر خاک فتد تیر چو گیرد به کمان بحث

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندراست‌روان ← راست‌روان و درست‌کارکج منش ← کج‌منش و بدسیرتکمان بحث ← کمان جدل

گویایی آیینه بس است از لب حیرت

حیف است شود جوهر روشن گهران بحث

جوهر روشن ← جوهر درخشان گوهرلب حیرت ← لبِ حیرت و خاموشیگهران ← گوهران و دارندگان گوهرگویایی آیینه ← سخنگوییِ آینه

تمکین چقدر خفت دل می‌کشد اینجا

کز حرف بد و نیک کند کوه گران بحث

با تیشه چرا چیره شود نخل برومند

با خم شده قامت مکن ای تازه‌جوان بحث

تازه‌جوان ← جوان نورسخم شده قامت ← قامت خمیدهٔ پیراننخل برومند ← درخت بارور و تنومند

ماتمکدهٔ علم شمر مدرسه کانجاست

انصاف به خون غوطه‌زن و نوحه‌کنان بحث

غوطه‌زن ← غوطه‌ورماتمکدهٔ علم ← ماتمکدهٔ دانشنوحه‌کنان ← نوحه‌گر

گر بیخردی ساز کند هرزه زبانی

بگذار که چون شعله بمیرد به همان بحث

آن کیست که گردد طرف مولوی امروز

یک تیغ زبان دارد و صد نوک سنان بحث

تیغ زبان ← شمشیر زبانطرف ← حریف و رقیبمولوی ← مولانا جلال‌الدیننوک سنان ← نوک نیزه

از جوش غبار من و ما عرصهٔ امکان

بحری‌ست که چیده‌ست کران تا به کران بحث

جوش غبار ← جوشش غبارعرصهٔ امکان ← پهنهٔ هستیمن و ما ← منی و ماییکران تا به کران ← از کران تا کران

دل شکوهُ آن حلقهٔ گیسو نپسندد

هر چند کند آینه با آینه‌دان بحث

آینه‌دان ← جای نگاه‌داشتن آینهحلقهٔ گیسو ← حلقهٔ زلفشکوهُ ← شکوه و شکایت

با خصم دل تیغ بود حجت مردان

زن شوهر مردی که کند همچو زنان بحث

بحث ← جدل زنانهحجت ← دلیل و برهانخصم دل ← دشمن دلشوهر مردی ← مردانگی شوهرانه

بیدار شد از نالهٔ من غفلت انصاف

گرداند به حیرت ورق خواب گران بحث

جمعیت‌گوهر نکشد زحمت امواج

بیدل به خموشان نکنند اهل زبان بحث

امواج ← موج‌هااهل زبان ← سخنورانجمعیت‌گوهر ← آرامش و جمعِ گوهرخموشان ← خاموشان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗