› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2666

جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدی

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه دیدشواری دشوار

جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدی

که خضر نیز درین بادیه دام است وددی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبادیه ← بیابانبر اثر ← در پی؛ به دنبالجهدکن ← کوشش کنخضر ← پیامبرِ راهنماوددی ← و دَد؛ درنده‌خو

تا گلستان تو در سبزهٔ خط گشت نهان

دیده‌ای نیست که چون لاله ندارد رمدی

رمدی ← بیماری و سرخیِ چشمسبزهٔ خط ← سبزۀ خطِ ریش

داغ‌ها در دل خون گشته مهیا دارم

کرده‌ام نذروفای تو پر از گل سبدی

داغ‌ها ← نشان‌های سوزِ عشقسبدی ← یک سبدنذروفای ← نذرِ وفای تو

جان چه باشد که توان نذر توام اندیشید

اینقدر تحفه نیرزد به قبولی و ردی

تحفه ← هدیهقبولی و ردی ← پذیرش و ردنذر توام ← نذر برای تو

عافیت دوستی و پرورش هوش خطاست

نیست در محفل تحقیق چو می با خردی

خردی ← خرد؛ عقلعافیت دوستی ← دوستی با آسایشمحفل تحقیق ← مجلسِ حقیقت‌جوییپرورش هوش ← پروردنِ عقلِ صرفاً

ناصحا از دمت افسرد چراغ دل ما

کاش از توبه کند مرگ کنار لحدی

دمت ← سخن و نفسِ تولحدی ← گوریناصحا ← ای پنددهنده

جوهری لازم تیغ‌ست چه پیدا چه نهان

ابروی ظلم تهی نیست ز چین جسدی

ابروی ظلم ← ابرویِ ستمجوهری ← گوهر و ماهیتچین جسدی ← چینِ تن؛ نشانِ مرگ

رونق جاه‌گر از اطلس و دیبا باشد

صیقل آینهٔ ماست غبار نمدی

اطلس و دیبا ← پارچه‌های فاخرصیقل ← جلا و روشنیغبار نمدی ← غبارِ نمد؛ فروتنی فقیرانه

همره قافلهٔ اشک تو هم راهی باش

که به از لغزش پا نیست به مقصد بلدی

بلدی ← راهنمایی؛ بلد بودنقافلهٔ اشک ← کاروانِ اشکلغزش پا ← سُر خوردنِ پا

همه جا داغ‌گدایی نتوان شد بیدل

خجلم بیشتر از هر که ندارم مددی

داغ‌گدایی ← نشانِ نیاز و گداییمددی ← یاری
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗