› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2665

گر از گوهر کمر سازی وگر دستار زر پیچی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه رپیچیردیف پیچیدشواری نسبتاً آسان

گر از گوهر کمر سازی وگر دستار زر پیچی

دمی بی‌کشمکش گردی که زیر خاک سر پیچی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددستار زر ← عمامۀ زرینزیر خاک ← گور؛ مرگ

نفس خون گشت و تسکین حبابی هم نشد حاصل

چو گرداب اینقدر تا چند در فکر گهر پیچی

ز حیرت پای در گل مانده·ای، تحریک مژگانی

نگاه بی‌نیازی تا به کی در چشم تر پیچی

تحریک مژگانی ← جنبشِ مژه‌هامانده·ای ← مانده‌اینگاه بی‌نیازی ← نگاهِ بی‌اعتناپای در گل ← گیرکرده و ماندهچشم تر ← چشمِ اشک‌آلود

به خط عنبرین در هاله‌گیری ماه تابان را

ز گیسو سنبل شاداب برگلبرگ تر پیچی

خط عنبرین ← موی عنبرگونِ رخسارسنبل شاداب ← زلفِ خوش‌بوهاله‌گیری ← هاله ساختن گرد ماه

ز تدبیر دگر آرایش نازت نمی‌آید

بگردد نازکی‌گرد میانت تا کمر پیچی

تدبیر ← چاره‌اندیشینازکی‌گرد ← حلقۀ نازکیِ میانکمر پیچی ← کمر را بپیچی

کمند اینجا رسایی درخور سامان چین دارد

جهان صید خیال توست بر خود هر قدر پیچی

برو زاهد نداری مغز بر اسرار پیچیدن

تو محو ظاهری عمامه می‌باید به سر پیچی

اسرار پیچیدن ← فرو رفتن در رازهاعمامه ← دستارِ زاهدمحو ظاهری ← فانی در ظاهرمغز ← فهم و خرد

به پرواز هوس تا کی نفس می‌سوزی ای غافل

کمند ناله‌ای جهدی که بر صید اثر پیچی

تماشا زین دو نیرنگ هوس بیرون نمی‌باشد

نگه‌گر نیست باید چون شنیدن بر خبر پیچی

بر خبر پیچی ← به شنیدنِ خبر اکتفا کنینگه‌گر ← اگر نگاه نباشدنیرنگ هوس ← فریبِ هوس

بجز رزق مقدر نیست ممکن حاصل کامت

اگر چون عنکبوتان رشته بر صد بام و در پیچی

حاصل کامت ← برآوردنِ آرزویترزق مقدر ← روزیِ مقدر شدهرشته ← تارِ عنکبوتعنکبوتان ← تارتنان

غرور عجز دنیا حکم شاخ آهوان دارد

تو هم چندانکه بر خود بیش بالی بیشتر پیچی

بسی پیچید بیدل ناله‌ات بر دامن شب‌ها

کنون وقت است اگر این رشته در پای سحر پیچی

دامن شب‌ها ← دامانِ شب‌هارشته ← رشتۀ نالهپای سحر ← پای صبح؛ پایان شب
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗