› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1572

علم و عیان خلق به جز شک نمی‌شود

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه کنمیشودردیف نمی شوددشواری دشوار

علم و عیان خلق به جز شک نمی‌شود

زین صفحه آنچه نیست رقم حک نمی‌شود

تمثال جزو از آینهٔ کل نموده‌اند

بسیار تا نمی‌دمد اندک نمی‌شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآینهٔ کل ← آینهٔ کل هستیتمثال جزو ← تصویر جزء در برابر کلنمی‌دمد ← نمی‌دمد و گسترده نمی‌شود

رمز فلک شکافتن از حرف و صوت چند

غربال هم به لاف مشبک نمی‌شود

رمز فلک ← راز آسمان و تقدیرغربال ← الک سوراخ‌دارلاف ← گزاف و خودستاییمشبک ← شبکه‌شبکه و مشبک‌وار

افشاندنی‌ست گرد تجرد هم از خیال

قطع ره فنا به لک و پک نمی‌شود

فنا ← نیستی عرفانیقطع ره ← پیمودن و بریدن راهلک و پک ← سستی و امروز و فرداگرد تجرد ← غبار عزلت و بریدن از خلق

زاهد خیال جبه و دستار واگذار

اینها بزرگی سرکوچک نمی‌شود

جبه ← جامهٔ رسمی زاهددستار ← عمامه و سربندسرکوچک ← کوچک‌سر؛ حقیر در بزرگی

دندان‌کشیدن از پس صد سال شیخ را

اعجاز قدرت است که کودک نمی‌شود

اعجاز قدرت ← معجزهٔ توان حقدندان‌کشیدن ← کشیدن دندان در پیریشیخ ← پیر و سالخورده

تصغیر ناتمامی القاب کس مباد

زن مرد غیرت است که مردک نمی‌شود

تصغیر ← کوچک‌ساختن نام و لقبغیرت ← حمیت و عزت نفسمردک ← مردک؛ تحقیر مردناتمامی القاب ← نقص و کاستی در القاب

ربط وفاق قطره ز گوهر چه ممکن است

در اهل اعتبار دو دل یک نمی‌شود

ظالم نمی‌کشد الم از طینت حسد

تنگی فشار دیدهٔ ازبک نمی‌شود

الم ← درد و رنجدیدهٔ ازبک ← چشم تنگ ازبک؛ خوی گرفتهطینت حسد ← سرشت رشک‌آلود

با اهل شرم دیده‌درایی سیه‌دلیست

افسوس، سنگ سرمه که عینک نمی‌شود

دیده‌درایی ← چشم‌درّی و بی‌شرمی نگاهسنگ سرمه ← سنگ سرمه برای چشمسیه‌دلیست ← سنگدلی و تیرگی باطن استعینک ← عینک؛ ابزار بینایی روشن

نومیدی آشنای نشان اجابت است

آهی ز دل‌کشید به ناوک نمی‌شود

اجابت ← پذیرش دعا و پاسخ حقناوک ← تیر باریکنومیدی ← یأس که نشانهٔ قرب است

بیدل هوا همین نفس است و نفس هوا

هستی و نیستی است که منفک نمی‌شود

منفک ← جدا و گسستهنفس ← دم زندگی و خودِ نفسانیهوا ← هوس و خواهش نفس
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
اعتبار
ارج و آبرو؛ کنایه از بی‌بنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
فنا
نیست‌شدن؛ محو هستیِ فردی در حقیقت و رسیدن به بقا.
سرمه
گرد سیاه برای چشم؛ در شعر نشانه بینایی، سیاهی یا غبار چشم.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗