› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1352

ای ساز قدس دل به جهان نوا مبند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه امبندردیف مبنددشواری میانه

ای ساز قدس دل به جهان نوا مبند

یکتاست رشته‌ات به هر آواز پا مبند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندساز قدس ← ساز قدسی و روحانینوا مبند ← آهنگ به جهان مبندپا مبند ← وابسته و پای‌بند مشو

تمثال غیر و آینه‌ات این چه تهمت است

رنگ شکسته بر چمن کبریا مبند

ای بی‌نیاز کارگه اتفاق صنع

بار خیال بر دل بی‌مدعا مبند

پر کوته است سعی امل با رسایی‌ات

ای نغمهٔ بلند به هر رشته پا مبند

رسایی‌ات ← بلندی و کمال توسعی امل ← کوشش آرزوپر کوته ← بال کوتاه؛ ناتوانی

بیگانگی ز وضع جهان موج می‌زند

آیینه جز مقابل آن آشنا مبند

بست و گشاد حکم قضا را چه چاره است

نتوان خیال بست که مگشای یا مبند

دارد دل شکسته در این دیر بی‌ثبات

مضمون عبرتی که برای خدا مبند

سامان شبنم چمنت آرمیدگی‌ست

این محمل وفاق به دوش هوا مبند

دوش هوا ← شانهٔ ناپایدار هواسامان شبنم ← بساط و حال شبنممحمل وفاق ← کجاوهٔ سازگاری

ناموس آبروی تنزه نگاه دار

رنگ عرق تری‌ست به ساز حیا مبند

زان‌دست بی‌نگارکه در آستین توست

زنهار شرم دار خیال حنا مبند

خیال حنا ← خیال نقش حنا بر دستزنهار ← زنهار؛ هشدار

این عقده امید که دل نقش بسته‌است

بیدل به رشته ای که توان کرد وا مبند

عقده امید ← گره امید دلنقش بسته‌است ← نقش بسته؛ بسته شدهوا مبند ← مبند که باز نشود
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗