دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 885
نتوان برد زآینهٔ ما رنگ حدوث
نتوان برد زآینهٔ ما رنگ حدوث
شیشهای داشت قدمآمده بر سنگ حدوث
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندرنگ حدوث ← رنگِ حدوث و تازگیسنگ حدوث ← سنگِ حدوثقدمآمده ← از ازل آمده
نیست تمهید خزان در چمن دهر امروز
بر قدیم است زهم ریختن رنگ حدوث
سیر بال و پر اوهام بهشت است اینجا
همه طاووس خیالیم ز نیرنگ حدوث
بحر و آسودگی امواج و تپشفرسایی
اینک آیینهٔ صلح قدم و جنگ حدوث
تپشفرسایی ← فرسایندهٔ تپشجنگ حدوث ← جنگ حدوث و تازگیصلح قدم ← صلح ازل
دیر و ناقوس نوا، کعبه و لبیک صدا
رشته بسته است نفس این همه بر چنگ حدوث
میسزد هر نفسم پای نفس بوسیدن
کز ادبگاه قدم میرسد این لنگ حدوث
صبح تا دم زند از خویش برون میآید
به دریدن نرسد پیرهن تنگ حدوث
دو جهان جلوه ز آغوش تخیل جوشید
چقدر آینه دارد اثر بنگ حدوث
عذر بیحاصلی ما عرقی میخواهد
تا خجالت نکشی آب شو از ننگ حدوث
غیب غیب است شهادت چه خیال است اینجا
بیدل از ساز قدم نشنوی آهنگ حدوث
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزلهای مرتبط