› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2167

خاموشم و بیتابی فریاد تو دارم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ادتودارمردیف تو دارمدشواری نسبتاً آسان

خاموشم و بیتابی فریاد تو دارم

چندانکه فراموش توام یاد تو دارم

این ناله که قد می‌کشد از سینهٔ تنگم

تصویر نهال ز غم آزاد تو دارم

تمثال گل و رنگ بهارم چه فریبد

من آینهٔ حسن خداداد تو دارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآینهٔ حسن ← آینهٔ زیباییتمثال گل ← صورت و نقش گلخداداد ← خدادادی و ذاتی

هر چند به صد رنگ زنم دست تصنع

چون وانگرم خامهٔ بهزاد تو دارم

تصنع ← ساختگی و تظاهرخامهٔ بهزاد ← قلم بهزاد نقاشوانگرم ← چون بنگرم

تا زنده‌ام از جان کنی‌ام نیست رهایی

شیرینی و من خدمت فرهاد تو دارم

جان کنی‌ام ← جان‌کندن و رنج جانفرهاد ← عاشق شیرین؛ نماد فداکاری

گو شیشهٔ امکان شکند سنگ حوادث

من طاقی از ابروی پریزاد تو دارم

سنگ حوادث ← ضربهٔ پیشامدهاشیشهٔ امکان ← شیشهٔ وجود ممکنطاقی ← قوس و طاق ابروپریزاد ← زاده‌شده از پری؛ زیبای افسانه‌ای

پرواز نفس یاد گرفتاری شوق‌ایست

این یک دو پر از خانهٔ صیاد تو دارم

خانهٔ صیاد ← خانهٔ شکارچی؛ دامگهپرواز نفس ← پریدن جان و دم

چشمت به نگاهی ز جهان منتخبم کرد

تمغای قبول از اثر صاد تو دارم

اثر صاد ← نشان حرف صاد؛ اشارهٔ چشمیتمغای قبول ← مهر پذیرش و برگزیدگیمنتخبم ← برگزیده‌ام

مطرب چه تراود ز نی بی‌نفس من

هر ناله که من دارم از ارشاد تو دارم

بیدل تو به من هیچ مدارا ننمودی

عمری‌ست که پاس دل ناشاد تو دارم

مدارا ← نرمی و سازگاریپاس دل ← نگهداری و حرمت دل
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗