› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 870

آمدم تا صد چمن بر جلوه‌نازان بینمت

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انبینمتردیف بینمتدشواری نسبتاً آسان

آمدم تا صد چمن بر جلوه‌نازان بینمت

نشئه، در، سر می به ساغر، گل به دامان بینمت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجلوه‌نازان ← جلوه‌فروشانمی به ساغر ← شراب در جامنشئه ← مستی

همچو دل عمری در آغوش خیالت داشتم

این زمان همچون نگه در چشم حیران بینمت

گرد دامانت به مژگان نیاز افشانده‌ام

بی‌کسوف اکنون همان خورشید تابان بینمت

بی‌کسوف ← بی‌گرفتگیخورشید تابان ← خورشیدِ درخشانمژگان نیاز ← مژگانِ نیازمند

ای مسیحا نشئهٔ رنج دو عالم احتیاج

بر نگه ظلم است اگر محتاج درمان بینمت

دیدهٔ خمیازه سنجی چون قدح آورده‌ام

تا به رنگ موج صهبا مست جولان بینمت

عالمی از نقش پایت چشم روشن می‌کند

اندکی پیش آی تا من هم خرامان بینمت

حق ذات تست سعی دستگیری‌های خلق

تا ابد یارب عصای ناتوانان بینمت

حق ذات ← سزاوارِ ذاتِ تودستگیری‌های خلق ← یاری‌رسانی به مردمعصای ناتوانان ← عصایِ ناتوانان

عرض تعداد مراتب خجلت شوق رساست

آنچه دل ممنون دیدن‌ها شود آن بینمت

غنچگی‌هایت نصیب دیدهٔ بیدل مباد

چشم آن دارم که تا بینم‌گلستان بینمت

بینم‌گلستان ← گلستان ببینمغنچگی‌هایت ← ناگشودگی‌هایِ غنچه‌وارِ تو
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗