› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2071

گهی بر صبح پیچیدم گهی با گل جنون کردم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ونکردمدشواری دشوار

گهی بر صبح پیچیدم گهی با گل جنون کردم

به چاک صد گریبان خویش را از خود برون کردم

شرار کاغذ من محمل شوق که بود امشب

که هرجا جلوه کرد آسودگی وحشت فزون‌کردم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشرار کاغذ ← جرقهٔ کاغذ؛ نامه یا شعرمحمل شوق ← بارکش و حامل اشتیاق

شکستم رنگ و بیرون جستم از تشویش سودایی

برای چشم بند هر دو عالم یک فسون کردم

غرور هیچکس با جرات من برنمی‌آید

جهان بر خصم جست و من همین خود را زبون کردم

بهار آمد تو هم ای زاهد بی‌درد تزویری

چمن گل، شیشه قلقل، یار مستی، من جنون کردم

تزویری ← ریاکار و فریب‌کارجنون کردم ← دیوانگی پیشه کردمزاهد بی‌درد ← پارسای بی‌احساسشیشه قلقل ← قلقل شراب در شیشه

هجوم گردش رنگم غرور دل شکست آخر

به چندین دور ساغر شیشه‌ای را سرنگون کردم

به قدر هر نفس می‌باید از خویشم برون رفتن

غباری را به ذوق جانکنی ها بیستون کردم

نسیم هرزه تاز من عرق آورد شبنم شد

درین خجلت سرا کاری که می‌باید کنون کردم

چه خواهم خواست عذر نازپروردی که رنگش را

به تکلیف خرام سایهٔ گل نیلگون کردم

تکلیف خرام ← به زحمت خرامان رفتننازپروردی ← نازپرورده بودننیلگون ← آبی‌رنگ و نیلی

حنای دست او بیدل زیان پیمای سودن شد

من از شمشیر بیدادش نمردم بلکه خون‌کردم

خون‌کردم ← خون شدم؛ خون ساختمزیان پیمای ← زیان‌رسان؛ طی‌کنندهٔ زیانسودن ← مالیدن و ساییدن
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗