› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2241

نمی‌دانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه نگمدشواری میانه

نمی‌دانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم

که از تنگی گریبان خیالش می·درد رنگم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتنگی گریبان ← تنگی یقه؛ فشارسودای ← سودا و خیال خاممی·درد رنگم ← رنگم را می‌دردنیرنگم ← جادوی منهجوم آباد ← پر از هجوم و هیاهو

مگر بر هم توانم زد صف جمعیت رنگی

به رنگ شمع یکسر تیغم و با خویش در جنگم

ز خلق بی مروت بس که دیدم سخت رویی‌ها

نگه در دیده نتوان یافت ممتاز از رگ سنگم

بی مروت ← بی‌انصاف و نامردمرگ سنگم ← رگ سنگ منسخت رویی‌ها ← بی‌شرمی‌هاممتاز ← جدا و متمایز

نمی‌یابم به غیر از نیست‌گشتن صیقلی دیگر

چه سازم ریختند آیینه‌ام چون سایه از رنگم

آیینه‌ام ← آینهٔ مناز رنگم ← از رنگ منصیقلی ← صیقلنیست‌گشتن ← نابود شدن

جنون بوی گل در غنچه‌ها پنهان نمی‌ماند

نفس بر خود گریبان می‌درد در سینهٔ تنگم

تنک ظرفی چو من در محفل امکان نمی‌باشد

که چون گل شیشه‌ها باید شکست از گردش رنگم

به میزان گران قدر شرر سنجیده‌ام خود را

مگر از خود برآیی ناتوانی گشت هم سنگم

شرر ← جرقهمیزان ← ترازوهم سنگم ← هم‌وزن منگران قدر ← سنگین‌قدر و گرانبها

طرب هیچ است می‌بالم، الم وهم است و می‌نالم

به هر رنگی که هستم اینقدر سامان نیرنگم

مبادا هیچکس تهمت خطاب نسبت هستی

که من زین نام خجلت صد عرق آیینهٔ ننگم

به این هستی قیامت طرفی اوهام را نازم

ز دور نه فلک باید کشیدن کاسهٔ بنگم

به حکم عشق معذورم گر از دل نشنوی شورم

نفس دزدیدن صورم قیامت دارد آهنگم

آهنگم ← نغمه و قصد منشورم ← شور و غوغای منصورم ← صور اسرافیل منمعذورم ← معذور و بخشودنی‌امنفس دزدیدن ← آه کشیدن پنهان

به وهم عافیت چون غنچه محروم از گلم بیدل

شکستی کو که رنگ دامن او ریزد از چنگم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗