› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1840

بی‌خلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ایخویشردیف خویشدشواری نسبتاً آسان

بی‌خلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش

بهر مینا سنگ‌ها زد کوه بر مینای خویش

هرزه باید تاخت عمری در تلاش عافیت

تا توان از سیر زانو تیشه زد بر پای خویش

هر نفس آوارهٔ فکر کنار دیگریم

قطرهٔ ما را هوس نگذاشت در دربای خویش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآوارهٔ فکر ← سرگردانِ اندیشهدربای خویش ← دریای خودهوس ← آرزوی خامکنار دیگریم ← کنار و ساحل دیگری

عالم انس از فراموشان وحشت مشربی‌ست

گردباد این گل به سر زد آخر از صحرای خویش

بار نومیدی به دوشم همچو شمع افتاده است

باید ای یاران سر افکندن ز گردن‌های خویش

بار نومیدی ← بار یأسسر افکندن ← سر فرود آوردنهمچو شمع ← مانند شمع فروتنگردن‌های خویش ← گردن خود

تا بر آید از فشار تنگی این انجمن

هر که هست از خویش خالی می‌نماید جای خویش

دل هزار آیینه روشن کرد اما پی نبرد

فطرت بی‌نور ما بر معنی پیدای خویش

رفته‌ایم از خویش و حسرت‌ها فراهم کرده‌ایم

عالم طول امل جمع است در شب‌های خویش

هر کجا خواهی رسید امروز در پیش و پس است

وای بر تو گر نباشی محرم فردای خویش

رنگ و بو چون غنچه‌ات آخر گریبان می‌درد

این قبا‌ها تنگ نتوان دوخت بر بالای خویش

بالای خویش ← قد و قامت خودرنگ و بو ← ظاهر و عطر؛ جلوهقبا‌ها تنگ ← جامه‌های تنگ و کوتاهگریبان می‌درد ← گریبان چاک می‌زند

صد قیامت گر بر آید بر نخواهد آمدن

عاشق از ذوق طلب، معشوق از استغنای خویش

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست

یک نفس تن زن که از خود بشنوم غوغای خویش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗