› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2808

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اییدشواری دشوارتر

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی

غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایی

تحیر تو ز فکر دو عالمم پرداخت

به جلوه‌ات که نه دین دارم و نه دنیایی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتحیر تو ← شگفتی از توجلوه‌ات ← پدیداری توفکر دو عالمم ← اندیشهٔ دو جهانمپرداخت ← فارغ کرد؛ تهی ساخت

نشسته‌ام به ادبگاه مکتب تحقیق

هزار اسم گره بسته در معمایی

رموز حیرت آیینه کیست در یابد

اقامت در دل نیست بی‌تقاضایی

آیینه کیست ← آیینهٔ کیستاقامت در دل ← ماندن در دلبی‌تقاضایی ← بدون خواهش و تقاضارموز حیرت ← رمزهای سرگشتگی

مقیم کنج خرابات زحمتیم همه

گمان مبر که برون افتد از خمش لایی

خمش لایی ← ته‌ماندهٔ خم؛ دردیزحمتیم همه ← همه زحمتیممقیم کنج خرابات ← ساکن گوشهٔ میخانه

ز ساز دهر مگو کوک عبرتست اینجا

سپند سوخته‌ای یا ترنگ مینایی

ترنگ مینایی ← آهنگ شیشه و میساز دهر ← ساز روزگارسپند سوخته‌ای ← اسپند سوخته‌ایکوک عبرتست ← کوک و آهنگ عبرت است

نشانده است جهان را در آتشی که مپرس

جمال در نظر و انتظار فردایی

درین قلمرو وحشت چه مردمک چه نگاه

جنون دمانده خط از نقطهٔ سویدایی

جنون دمانده ← دیوانگی بیرون راندهقلمرو وحشت ← سرزمین ترس و دهشتمردمک ← مردمک چشمنقطهٔ سویدایی ← نقطهٔ سیاه دل

نظر به حیرت تصویر هند باخته‌ام

کزین سیه قلمان برنخاست لیلایی

حیرت تصویر ← شگفتی تصویرسیه قلمان ← سیاه‌قلمان؛ نقاشانلیلایی ← نگار لیلی‌گونهند باخته‌ام ← هنر را باخته‌ام

به آن خمی که جنون چین دامنم پرداخت

چو گردباد شکستم کلاه صحرایی

چو صبح می‌روم از خویش تا کجا برسم

به هر نفس زدنم پرگشاست عنقایی

از خویش ← از خود بی‌خودعنقایی ← سیمرغ؛ پرندهٔ افسانه‌اینفس زدنم ← هر دم کشیدنمپرگشاست ← پرگشوده است

غرور خودسری از پست‌فطرتان بیدل

دمیده آبله‌ای چند از کف پایی

دمیده آبله‌ای ← تاولی سر برآوردهغرور خودسری ← تکبر خودرأییپست‌فطرتان ← پست‌سرشتانکف پایی ← کف پا
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗