› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1814

جفا جویی که من دارم هوای تیر مژگانش‌

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انشدشواری نسبتاً آسان

جفا جویی که من دارم هوای تیر مژگانش‌

بود چون شبنم گل دلنشین هر زخم پیکانش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجفا جویی ← طلب جفازخم پیکانش ← زخم نوک تیرشهوای تیر مژگانش‌ ← هوس تیر مژه‌اش

به یاد جلوه‌ات گر دیده مژگان می‌نهد بر هم

به جز حیرت نمی‌باشد چراغ زیر دامانش

جنون کن تا دلت آیینهٔ نشو و نما گردد

که بختی سبز دارد دانه در چاک گریبانش

تغافل صرفهٔ توست از مدارای فلک مگذر

که این جا میزبان سیر است از پهلوی مهمانش

تغافل ← نادیده‌گرفتن و بی‌اعتناییسیر است ← سیر و بیزار استصرفهٔ توست ← به سود توستمدارای فلک ← مدارا با روزگار

علاج سختی ایام صبری تند می‌خواهد.

درشتی گر کند سنگت مقابل کن به سندانش

سختی ایام ← دشواری روزگارسندانش ← سندان آهنگرصبری تند ← شکیبایی سخت و تند

به ترک وهم گفتی التفات این و آن تاکی

غباری کز دل آوردی برون در دیده منشانش

التفات ← توجه و التفاتترک وهم ← رها کردن خیال باطلدر دیده منشانش ← در چشم منشانی‌اش

جهانی را به حسرت سوخت این دنیای بیحاصل

چه یاقوت وکدامین لعل، آتش در بدخشانش

بدخشانش ← معدن لعل بدخشاندنیای بیحاصل ← دنیای بی‌ثمرلعل ← سنگ سرخ قیمتییاقوت ← سنگ گران‌بهای سرخ

نفس غیر از پیام داغ دل دیگر چه می‌آرد

به مکتوبی که دارد آتش و دود است عنوانش

عنوانش ← سرنامه و سرلوحه‌اشمکتوبی ← نامه‌ایپیام داغ دل ← خبر سوز دل

غرور اندیشه‌ای تا کی خیال بندگی پختن

تو در جیب آدمی داری که پرورده‌ست شیطانش

جیب آدمی ← دامن و نهاد انسانخیال بندگی ← پندار بندگی

ادب ابرام را هم در نظر هموار می‌سازد

به خشکی نیست مکروه ازسریشم وضع چسبانش

ابرام ← پافشاری سختمکروه ← ناپسندوضع چسبانش ← حالت چسبندگی‌اش

جهان هر چند در چشمت بساط ناز می‌چیند

تو بیرون ریز چون اشک از فشردن‌های مژگانش

بساط ناز ← گستره و نمایش نازفشردن‌های مژگانش ← فشار و برهم‌نهادن مژه‌ها

چمنزار جراحت بیدل از تیرش دلی دارم

که حسرت غنچه می‌بندد بقدر یاد پیکانش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗