› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1112

اگر به افواج عزم شاهان سواد روم و فرنگ گیرد

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه نگگیرددشواری میانه

اگر به افواج عزم شاهان سواد روم و فرنگ گیرد

شکوه درونش هر دو عالم به یک دل جمع تنگ‌گیرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافواج عزم ← لشکریانِ ارادهجمع تنگ‌گیرد ← در تنگنا فراهم آردسواد روم و فرنگ ← سرزمین‌های روم و فرنگشکوه درونش ← هیبت و عظمتِ باطنش

جو شمع کاش از خیال شوکت طبیعت غافل آب گردد

که سر فرازد به اوج گردون و راه کام نهنگ گیرد

ز مکتب اعتبار دنیا ورق سیه‌کردن است و رفتن

درین خم نیل جامهٔ‌کس به جز سیاهی چه رنگ‌گیرد

خم نیل ← خمِ رنگِ نیلسیاهی ← رنگِ سیاهِ ننگمکتب اعتبار ← مدرسهٔ جاه و اعتبارورق سیه‌کردن ← صفحه سیاه کردن؛ ناکامی

گهر نی‌ام تا درین محیطم بود به عرض وقار سودا

حباب معذور بادسنجم ترازوی من چه سنگ گیرد

بادسنجم ← سبک چون بادحباب ← حبابِ توخالیسنگ گیرد ← سنگین شود؛ وزن گیردعرض وقار ← عرضهٔ متانتمحیطم ← اقیانوسِ وجودگهر نی‌ام ← گوهر نیستم

ز خجلت اعتبار باطل اگر گذشتم ز من چه حاصل

کجاست دامن فرصت اینجا که با تو گویم درنگ گیرد

ز حرف طاقت‌گداز لعلت دمی به جرات دچار گردم

که همچو یاقوتم آب و آتش عنان پرواز رنگ گیرد

طاقت‌گداز ← گدازندۀ طاقتعنان پرواز رنگ ← مهارِ پروازِ رنگلعلت ← لبِ لعل‌گونتیاقوتم ← همچون یاقوت

به پاس دل ناکجا خورد خون بهار نازی که از لطافت

حنای دستش سیاهی آرد چو شمع اگر گل به چنگ گیرد

ز چنگ آفت کمین گردون کجا رود کس چه چاره سازد

پی رمیدن گم است آنجاک ه راه آهو، پلنگ گیرد

رمیدن ← رمیدن و گریختنپلنگ گیرد ← پلنگ شکار کندچنگ آفت ← چنگالِ بلاکمین گردون ← کمینِ فلک

ز تیره طبعان وقت بگسل، مخواه ننگ وبال بز دل

ازبن که بینی نقوش باطل خوش‌ست آیینه زنگ‌گیرد

تیره طبعان ← تیره‌خویانزنگ‌گیرد ← زنگ بزند و تیره شودنقوش باطل ← نقش‌های پوچننگ وبال ← ننگ و بارِ بلا

درین جنون زار فتنه سامان، به شعله کاران کذب و بهتان

مجوش چندان که عالمی را نفس به دود تفنگ گیرد

جنون زار ← مزرعه و عرصهٔ جنوندود تفنگ ← دودِ تفنگشعله کاران ← آتش‌افروزانفتنه سامان ← فتنه‌آمادهکذب و بهتان ← دروغ و تهمت

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهر بیدل

هزار آتش نفس گدازد که آب خشکی ز سنگ گیرد

آب خشکی ز سنگ ← آب از سنگِ خشکطبع درشت ظالم ← سرشتِ خشنِ ستمگرفسون تاثیر مهر ← افسونِ اثرِ محبتمدم ← مدم؛ مدم برنفس گدازد ← جان و نفس را بگدازد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗