› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1683

ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اننیستسرردیف نیست سردشواری دشوارتر

ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر

حیف این پرگار قدرت پا به دامان نیست سر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندعجز سامان ← ناتوانیِ سامانناتمام همتی ← همتِ ناقصپا به دامان ← پا در دامن کشیده، بی‌تحرکپرگار قدرت ← دایرهٔ توان

بی‌جگر در عرصهٔ غیرت علم نتوان شدن

جز به دوش شمع از این محفل نمایان نیست سر

بی‌جگر ← بی‌دلیری، بی‌جرأتدوش شمع ← شانهٔ شمع (سوختن و سربرافراشتن)عرصهٔ غیرت ← میدانِ غیرتعلم ← پرچم

تحفهٔ تسلیم در هر جا قبول ناز اوست

گر نه‌ای دیوانه در کوه و بیابان نیست سر

تحفهٔ تسلیم ← هدیهٔ تسلیمدیوانه ← شوریدهٔ عشققبول ناز ← پذیرشِ نازِ او

در خم هر سجده اوج آبرویی خفته است

همچو اشکم آه بر هر نوک مژگان نیست سر

اوج آبرویی ← بلندایِ عزتخم هر سجده ← خمیدگیِ هر سجدهنوک مژگان ← نوکِ مژه‌ها

بر خیالی بسته‌ام دستار نیرنگ حباب

ورنه بر دوشی که دارم غیر بهتان نیست سر

بهتان ← تهمت، دروغحباب ← حبابِ ناپایداردستار نیرنگ ← عمامهٔ فریب

بسکه فکر نیستی می‌بالد از اجزای من

بر هوا چون گردبادم بی‌گریبان نیست سر

بی‌گریبان ← بی‌یقه، بی‌لباسفکر نیستی ← اندیشهٔ فنامی‌بالد ← رشد می‌کندگردبادم ← چون گردبادم

چون گهر چندی ز موج آزاد باید زیستن

تا به قید گردن افتاده است غلتان نیست سر

ز موج آزاد ← رها از موجغلتان ← غلتان، روانقید گردن ← بندِ گردنگهر ← مروارید

اهل همت دامن ازگرد ندامت شسته‌اند

همچو پشت دست باب زخم دندان نیست سر

اهل همت ← بلندهمتانباب زخم دندان ← جایِ گازِ دندان

در نمد نتوان نهفت آیینهٔ اقبال مرد

زیر مو هر چند پنهان است پنهان نیست سر

آیینهٔ اقبال ← آینهٔ بختنمد ← پارچهٔ نمدیپنهان نیست سر ← سر پنهان نمی‌ماند

وضع راحت در عدم هم مغتنم باید شمرد

ای چراغ‌کشته دایم در گریبان نیست سر

عدم ← نیستیمغتنم ← غنیمتوضع راحت ← حالِ آسودگیچراغ‌کشته ← چراغِ خاموش

دانه را گردنکشی با داس می‌سازد طرف

طعمهٔ تیغ است تا با خاک یکسان نیست سر

داس ← داسِ دروطرف ← رقیب، هماوردطعمهٔ تیغ ← خوراکِ شمشیرگردنکشی ← سرکشی و تکبر

یکدم از آب دم تیغی مدارایش کنید

آخر ای کم‌همتان زین بیش مهمان نیست سر

مدارایش کنید ← مدارا کنیدمهمان نیست سر ← سر مهمانِ دائمی نیستکم‌همتان ← دون‌همتان

همچو شمعم بر امید نارسا بایدگریست

شور تیغی‌در سر افتاده‌ست و چندان‌نیست سر

نارسا ← ناکامل، نارسیده

بیدل امشب در نثار آباد ذوق نام او

سبحه سودای خوشی کرده‌ست، ارزان نیست سر

ذوق نام او ← لذتِ نامِ اوسبحه ← تسبیحسودای خوشی ← هوسِ خوشینثار آباد ← شهرِ نثار و فداکاری
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗