› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 157

نیست با مژگانْ تعلق، اشکِ وحشت‌پیشه را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یشهراردیف رادشواری دشوار

نیست با مژگانْ تعلق، اشکِ وحشت‌پیشه را

دانهٔ ما دامِ راه خویش داند ریشه را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتعلق ← وابستگیدامِ راه ← دامِ سر راه خویشدانهٔ ما ← بذر و هستهٔ وجود ماوحشت‌پیشه ← خوی‌گرفته به وحشت و رم

عیشِ ترکِ خانمان از مردم آزاد پرس

کس نداند جز صدا قدرِ شکستِ شیشه را

شکستِ شیشه ← شکستن شیشه؛ قدرِ صداشعیشِ ترکِ خانمان ← لذتِ رها کردن خانه و کاشانهمردم آزاد ← آزادگان رها از قید

می‌شود اسرار دل روشن ز تحریک زبان

می‌دهد این برگ، بوی غنچهٔ اندیشه را

کم ز هول مرگ نبوَد غلغل شور جهان

نعرهٔ شیر است مطرب مجلسِ این بیشه را

همتِ فرهادِ ما را سرنگونی می‌کُشد

ناخنِ خاریدنِ سر گر شمارد تیشه را

تیشه ← ابزار کندن کوهِ فرهادسرنگونی ← واژگونی و سقوطفرهاد ← عاشقِ کوهکنِ شیرینناخنِ خاریدنِ سر ← کنایه از درماندگی و فکر

گر شود دشمن ملایم، چشمِ لطف از وی مدار

مومیایی چاره ننماید شکست شیشه را

طبع را فیض خموشی می‌کند معنی‌شکار

نیست دامی جز تأمل وحشیِ اندیشه را

تأمل ← اندیشهٔ ژرففیض خموشی ← برکت و فیض خاموشیمعنی‌شکار ← شکارکنندهٔ معنیوحشیِ اندیشه ← اندیشهٔ رمنده و ناآرام

موج صهبا گر به مستان زندگی بخشد رواست

از رگ تاک است میراث کرم این ریشه را

رگ تاک ← رگ درخت انگورصهبا ← شراب سرخمستان ← مستانِ بادهمیراث کرم ← ارثِ بخشش و کرم

عشق بردارد اگر مهر از زبان عاجزان

نالهٔ یک نی به آتش می‌دهد صد بیشه را

نور این آیینه را جوهر نمی‌گردد حجاب

نیست مژگان سدِ ره چشمِ تماشا پیشه را

تماشا پیشه ← کسی که پیشه‌اش تماشاستجوهر ← صیقل و ذاتِ آیینهحجاب ← پرده و مانعسدِ ره ← مانع راه

گر نباشد بی‌تمیزی‌ها مآل‌ِ کارِ عشق

کوهکن بر صورت شیرین نراند تیشه را

بی‌تمیزی‌ها ← بی‌پروایی‌ها و گستاخی‌هاشیرین ← معشوق فرهادمآل‌ِ کارِ عشق ← سرانجام کار عشقکوهکن ← فرهاد

مفلسان را بیدل از مشق خموشی چاره نیست

تنگ‌دستی باز می‌دارد ز قُلقُل شیشه را

تنگ‌دستی ← فقر و تنگدستیقُلقُل ← صدای جوش و ریختن شرابمشق خموشی ← تمرین خاموشیمفلسان ← تهیدستان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗