دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 152
عقبهای دیگر نباشد روح از تن رسته را
عقبهای دیگر نباشد روح از تن رسته را
نیست بیم سوختن دود ز آتش جسته را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداز تن رسته ← از بدن رهاشدهعقبهای ← گردنه؛ مانعِ سختِ راه
شکوه از گردون دلیل تنگدستیهای ماست
ناله در پرواز باشد طایر پر بسته را
طایر پر بسته ← پرندهٔ بالبستهگردون ← فلک؛ چرخِ روزگار
انتظام عافیت از عالم کثرت مخواه
بیثبات است اعتبار رنگ و بو گلدسته را
انتظام عافیت ← سامانِ آسایش و تندرستیعالم کثرت ← جهانِ بسیاری و پراکندگیگلدسته ← دستهٔ گل
همچوسروآزادگان را قید الفت راستیست
خط مسطر دام باشد مصرع برجسته را
خط مسطر ← خطکشیِ صفحه در کتابتقید الفت ← بندِ دلبستگیمصرع برجسته ← مصرعِ برآمده و نمایان
از زبان چرب و نرم خلق دارم وحشی
کز دهان شیر نشناسم دهان بسته را
زبان چرب و نرم ← سخنِ چاپلوسانه
جوهر وارستگان مشکل اگر ماند نهان
راه در چشماست گرد بر زمین ننشسته را
جوهر وارستگان ← گوهرِ رهاشدگان از تعلقگرد بر زمین ننشسته ← غباری که هنوز فروننشسته
از شکستن دل نمیافتد ز چشم اعتبار
کس نمیخواهد ته پا شیشه بشکسته را
موج چون با یکدگر جوشیدگوهرمی شود
دل توان گفتن نفسهای به هم پیوسته را
نفسهای به هم پیوسته ← دمهای پیوسته؛ انفاسِ متصل
غنچهها در بستر زخم جگر آسودهاند
ای نسیم آتش مزن دلهای الفت خسته را
با کلام آبدارتکی رسد لافگهر
بیدل اینجا اعتباری نیست حرف بسته را
حرف بسته ← سخنِ خاموش یا سربستهلافگهر ← لافِ گوهر؛ دعویِ گرانبهایی
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزلهای مرتبط