› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 389

شب که شد جوش فغانم همنوای عندلیب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ایعندلیبردیف عندلیبدشواری نسبتاً آسان

شب که شد جوش فغانم همنوای عندلیب

در عرق گم گشت چون شبنم صدای عندلیب

خلق معشوقان‌کمند صید مشتاقان بس است

نیست غیر از بوی گل زنجیر پای عندلیب

زیر نقش پای او ما هم سری دزدیده‌ایم

سایهٔ گل گر بود بال همای عندلیب

جلوهٔ‌گل گر چنین طاقت‌گدازیها کند

بعد از این خاکستری یابی به جای عندلیب

کاروان رنگ و بورا هیچ جا آرام نیست

صد جرس می‌دارد اینجا های‌های عندلیب

عجز هم ما را در این‌گلشن به جایی می‌برد

نیست کم از ناله، بال نارسای عندلیب

بر جبین برگ‌گل چین می‌طرازد موج رنگ

پر به سامان است محراب دعای عندلیب

ای که خواهی پاس ناموس محبت داشتن

شرم دار از دیدن گل بی‌رضای عندلیب

حسن مستغنی‌ست از شهرت‌نواییهای عشق

هیچکس گل را نمی‌خواهد برای عندلیب

یک سر مویم تهی ازصنعت منقار نیست

ناله‌اندود است از سر تا به پای عندلیب

بیدل از غفلت تلاش بسترگل می‌کنم

ورنه زیر بال دارد گرم جای عندلیب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗