› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1863

هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه مزندازطمعردیف زند از طمعدشواری درآمدنی

هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع

به کجاست کنج قناعتی که در قسم زند از طمع

به دو روزه فرصت بی‌بقا که نه فقر دارد و نه غنا

به زمین فرو نرود چرا که کسی علم زند از طمع

حذر از توقع این و آن که مذلتت نکشد عنان

همه گر بود سر آسمان که به خاک خم زند از طمع

فلکت اگر در باز شد دو جهان قلمرو ناز شد

چو غرض معامله‌ساز شد همه را بهم زند از طمع

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندطمع ← آزمندیغرض ← غرض و سودجوییفلکت ← فلک و بخت توقلمرو ناز ← سرزمین نازمعامله‌ساز ← معامله‌گر

چه خوش است آینهٔ خسان نرسد به صیقل امتحان

که حریص اگر مژه واکند به حیا قلم زند از طمع

آینهٔ خسان ← آینه پست‌نهادانحریص ← آزمندحیا ← شرمصیقل امتحان ← جلای آزمایشطمع ← آزمندیمژه واکند ← مژه باز کند

مپسند بر گل آرزو هوس طراوت رنگ و بو

که مباد جوهر آبرو به غبار نم زند از طمع

بلد است مصلحت ازل سوی وعده‌گاه قیامتت

که تلاش هرزه دو امل به در عدم زند از طمع

تلاش هرزه ← کوشش بیهودهدو امل ← دو آرزوطمع ← آزمندیعدم ← نیستیمصلحت ازل ← مصلحت ازلیوعده‌گاه قیامتت ← وعده‌گاه قیامت تو

اگرت بود رگ غیرتی که بر آبرو نزند تری

کف خاک گیر و حواله کن به لبی که دم زند از طمع

کف دست می‌گزد امتحان ز خسیس و همت ما مپرس

که چو سکه هر چه به سر خورد به سر درم زند از طمع

نشود کدورت فقر ما کلف صفاکدهٔ غنا

چقدر غبار دل‌گدا به صف کرم زند از طمع

صف کرم ← صف بخششصفاکدهٔ غنا ← خانه پاکی توانگریطمع ← آزمندیغبار دل‌گدا ← گرد دل‌گداکدورت فقر ← تیرگی فقرکلف ← لکه و تیرگی

سر و برگ بیدل ما شود اگر اتفاق قناعتی

شجر جهان غنا شود نفسی که کم زند از طمع

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗