دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1456
گردی دگر نشد ز من نارسا بلند
گردی دگر نشد ز من نارسا بلند
هویی مگر چو نبض کنم بیصدا بلند
بنیاد عجز و دعوی عزّتجنون کیست
مو، سربلند نیست شود تا کجا بلند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبنیاد عجز ← پایهٔ ناتوانیسربلند ← سربرآورده، مغرورعزّتجنون ← جنونِ عزتطلبی
کمهمّتی به ساز فراغم وفا نکرد
دامن نیافتم به درازای پا بلند
درازای پا ← اندازهٔ قدم و توانساز فراغم ← سازگاری با فراق و غموفا نکرد ← پایبند نماندکمهمّتی ← سستیِ همت
از نُه فلک دریغ مکن چین دامنی
یک زینهوار از همه منظر برآ بلند
زینهوار ← مانند پلهمنظر ← چشمانداز و جایگاهنُه فلک ← نه آسمانِ قدیمچین دامنی ← چینِ دامن؛ اندکی بلندی
دور است خواب قافله از معنی رحیل
ورنه نمیشد این همه بانگ درا بلند
پیری دکان نالهٔ ما گرم داشتهست
نرخ عصاست درخور قد دوتا بلند
خلق جهان جنونزدهٔ بیبضاعتیست
از کاسهٔ تهیست خروش گدا بلند
جنونزدهٔ ← دیوانهشده ازخروش گدا ← فریاد گدا
فطرت محیط نه فلک آبگون شود
گر وارسیم آبله پست است یا بلند
آبله ← تاول؛ حبابِ کوچکآبگون ← آبمانند، شفاففطرت ← سرشت و آفرینشمحیط نه فلک ← اقیانوسِ نُه آسمان
ما بیخودان تظلم حسرت کجا بریم
دست غریق عشق نشد هیچ جا بلند
چون نقش پا ز بس که نگونبخت فطرتیم
مژگان نمیشود به تماشای ما بلند
تماشای ما ← نگریستن به مانقش پا ← جای پا بر خاکنگونبخت فطرتیم ← سرشتِ نگونبخت داریم
پستی مکش ز چتر کی و دستگاه جم
یک پشت پای بگذر از این دستها بلند
بیدل مگر تو درگذری ورنه پیش ما
دریاست بیکنار و پل مدّعا بلند
بلند ← دستنیافتنی و بلندبیکنار ← بیکراندرگذری ← چشمپوشی کنیپل مدّعا ← پلِ ادعا و خواسته
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزلهای مرتبط