دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1028
عدم زین بیش برهانی ندارد
عدم زین بیش برهانی ندارد
وجوب است آنچه امکانی ندارد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندامکانی ← ممکنالوجود بودنوجوب ← واجبالوجود بودن
گشاد و بست چشمت عالمآراست
جهان پیدا و پنهانی ندارد
عالمآراست ← جهانآرا استگشاد و بست ← باز و بسته شدن
دماغ ما و من بیهوده مفروش
خیال چیده دکانی ندارد
بخند ای صبح بر عریانی خویش
گریبان تو دامانی ندارد
کف خاک از پریشانی غبار است
به خود بالیدنت شانی ندارد
به نفی اعتبار اندیشه تا چند
شکست رنگ تاوانی ندارد
تاوانی ← غرامت؛ تاوانشکست رنگ ← شکستنِ رنگ و نمود
کسی جز شبهه از هستی چه خواند
سر این نامه عنوانی ندارد
چه دانشها که بر بادش ندادیم
جنون هم کار آسانی ندارد
مروت از دل خوبان مجویید
فرنگستان مسلمانی ندارد
فرنگستان ← دیارِ فرنگمروت ← جوانمردی؛ مروت
ز اسباب نعیم و ناز دنیا
چه دارد کس گر احسانی ندارد
نعیم ← ناز و نعمت
درین وادی همه گر خضر باشد
ز هستی غیر بهتانی ندارد
بهتانی ← تهمتِ نارواخضر ← خضرِ نبی
خیال زندگی دردیست بیدل
که غیر از مرگ درمانی ندارد
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- پیدا
- آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غزلهای مرتبط