دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2659
مژهواری ز خواب ناز جستی
مژهواری ز خواب ناز جستی
دو عالم نرگسستان نقش بستی
تغافل مهر گنج کاف و نون بود
تبسم کردی و گوهر شکستی
ز آهنگیکه افسون نفس داشت
عنان صور بر عالم گسستی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآهنگیکه ← آهنگ و نوایی کهافسون نفس ← جادوی دم و نفسعنان صور ← مهار صور اسرافیلگسستی ← رها کردی
مگر با آن میان ربطی ندارد
سخن بر معنی نایاب بستی
محیط آنگه محاط قطره حرف است
که میداند چسان در دل نشستی
خودآرایی چه مستور و چه اظهار
خراباتی چه مخموری چه مستی
نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار
تو دیرستان ناز خود پرستی
تحیر چشم بند سحرکاریست
بهار بینشانی گل به دستی
بینشانی ← بینشان و ناپیداتحیر ← حیرت و سرگشتگیسحرکاریست ← جادوگری استچشم بند ← چشمبندی و سحر
دریغا رمز خورشیدت نشد فاش
ابد رفت و همان صبح الستی
ابد ← جاودانگی زماندریغا ← افسوسرمز خورشیدت ← راز خورشید وجودتصبح الستی ← بامداد عهد الست
کسی دیگر چه اندیشد چه فهمد
به آیینیکه نتوان یافت هستی
آیینیکه ← شیوه و رسمی کههستی ← وجود و بودن
به معراج خیالات تو بیدل
بلندیهاست سر در جیب پستی
سر در جیب ← سر در گریبان فروتنیمعراج خیالات ← عروج خیالهاپستی ← فروتنی و خاکساری
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- حرف
- سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
- تغافل
- خود را به بیخبری زدن؛ نازِ معشوق در نادیدهگرفتنِ عاشق.
- محیط
- دریای فراگیر؛ نماد هستیِ بیکرانه که همه قطرهها در آناند.
غزلهای مرتبط