› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 424

تهمت‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه استدشواری دشوار

تهمت‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست

ناله هرجا آینه گردید آزادی‌نماست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآزادی‌نماست ← نمایانگر رهایی استتهمت‌افسردگی ← اتهام افسرده و سرد بودنطینت ← سرشت و نهاد

بی‌فنا مشکل که گردد دل به عبرت آشنا

چشم این آیینه را خاکستر خود توتیاست

شرم باید داشتن از شوخی آثار شرم

چون عرق بی‌پرده گردد لغزش پای حیاست

تا توان آزاد بودن دامن عزلت مگیر

موج را در هر تپش بر وضع‌گوهر خنده‌هاست

دامن عزلت ← دامن گوشه‌گیری و خلوتوضع‌گوهر ← حال و قرار ثابت مروارید

جام آب زندگی تنها به کام خضر نیست

درگداز آرزو هم جوش دریای بقاست

معنی دود ازکتاب شعله انشا کرده‌اند

هر کجا او جلوه دارد ناز هستی مفت ماست

هر که را از نشئهٔ معنی‌ست سیری خامش است

ساغر لبریز اگر صدلب‌گشاید بی‌صداست

صدلب‌گشاید ← صد لب بگشاید؛ لبریز شود

عالمی سرگشته است از اضطراب گریه‌ام

اشک من سرچشمهٔ د‌وران چندین آسیاست

دوران ← گردش سنگ آسیاب

می‌کند هر جزوم از شوق تو کار آینه

خامهٔ تصویرم و هر موی من صورت‌نماست

خامهٔ تصویرم ← قلم نقاشی منمصورت‌نماست ← صورت‌نما و تصویرگر است

گر برآید ازصدف‌گوهر اسیر رشته است

خانه و غربت دل آگاه را دام بلاست

ازصدف‌گوهر ← مروارید برآمده از صدفاسیر رشته ← بسته و گرفتار نخ گردنبند

کی پریشان می‌کند باد غرور اجزای من

نسخهٔ خاک مرا شیرازه نقش بوریاست

اینقدر چون شمع از شوق فنا جان می‌کنم

باکمال سرکشی سعی نگاهم زیر پاست

نقش چندین عبرت از عنوان حالم روشن است

شعلهٔ جوالهٔ من مهر طومار فناست

شعلهٔ جوالهٔ ← شعلهٔ چرخان و گردانعنوان حالم ← سرلوحه و نشان حال منمهر طومار ← مُهر و خاتم طومار

بیدل از مشت غبار ما دل خود جمع کن

شانه‌‌ی این طرهٔ آشفته در دست هواست

طرهٔ آشفته ← زلف پریشان و درهممشت غبار ← مشت خاک؛ وجود ناچیز انسان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗