› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 956

تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه ابنددردیف بندددشواری نسبتاً آسان

تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد

چون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد

این مبتذل اوهام پر منفعلم دارد

مضمون نفس وحشی‌ست کس تا به کجا بندد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندپر ← بال

از شبنم ما زبن باغ طرفی نتوان بستن

خونی که به این رنگست دست که حنا بندد

سرگشتهٔ سوداییم تاکی هوس دستار

کم نیست اگر هستی مو بر سر ما بندد

سوداییم ← سودازده و شیفته‌ایمهوس دستار ← هوسِ مقام و دستار

بی‌سعی فنا ظالم ازخشم نپوشد چشم

آتش ته خاکستر احرام حیا بندد

احرام حیا ← پوشش/حرمتِ حیا

نقش بد و نیک آسان از دل نتوان شستن

آیینه مگر زنگار بر روی صفا بندد

در عذر اجابت کوش گر حرص گدا‌طینت

ابرام تمنایی بر دست دعا بندد

ابرام تمنایی ← پافشاریِ یک آرزوعذر اجابت ← پوزش از پذیرفتنِ خواهشگدا‌طینت ← طینتِ گدایانه

زحمتکش این منزل تا وارهد از آفات

دیوار و دری گر نیست باید مژه‌ها بندد

تمثالی ازین صحرا جز خاک نمایان نیست

کو آبله تا عبرت آیینه به پا بندد

واپس نپسندد عشق افسردگی ما را

گر سکته تامل کرد بحرش چه جدا بندد

افسردگی ← سستی و پژمردگیسکته تامل ← توقفِ اندیشه

عالم همه موهومی‌ست بگذار که بیدل هم

چون تهمت موهومی خود را همه جا بندد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗