› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 576

دل عمر‌هاست آینه ترتیب داده است

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ادهاستردیف استدشواری دشوار

دل عمر‌هاست آینه ترتیب داده است

ای ناز مشق جلوه که این صفحه ساده است

تا دیده سجده‌ای به خیالت ادا کند

صد سر به کسوت مژه گردن نهاده است

از محو جلوه، گر همه تمثال برکشد

حیرت مقام جوهر آیینه داده است

زحمتکش ستمکدهٔ ناتوانی‌ام

بار جهان چو سایه به دوشم فتاده است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبار جهان ← سنگینیِ دنیازحمتکش ← رنج‌بر و بارکش

در عرصه‌ای که رخش خرامت جنون کند

گل گر سوار رنگ برآید پیاده است

ما را خیال آن مژه افسون بیخودی‌ست

از رشته‌های تاک مگو موج باده است

گو تنگ باش دیدهٔ خست نگاه عقل

دشت جنون و دامن صحر گشاده است

دامن صحر ← دامنِ صحرا؛ پهنهٔ بازدشت جنون ← صحرای دیوانگیدیدهٔ خست ← چشمِ خسته و رنجورنگاه عقل ← دیدِ عقلِ محدود

عجز و غرور خلق گر آید به امتحان

پرواز‌های ذره ز گردون زیاده است

امتحان ← آزمایش و سنجشذره ← ذرّهٔ ناچیز غبارعجز ← ناتوانی و درماندگیغرور ← تکبر و خودبینیگردون ← آسمان و فلک

مشق ستم ز طینت ظالم نمی‌رود

زور کمان دمی که نمانده کباده است

طینت ← سرشت و ذاتمشق ستم ← عادت و تمرین ستمگریکباده ← کمانِ تمرینیِ بی‌تیر

چون شمع منع سر به هواتازی‌ات نکرد

از پا نشستنی که به پیش ایستاده است

از پا نشستنی ← فروپاشی از بن، چون شمعهواتازی‌ات ← هوس‌رانی و سرکشی تو

نقش جهان نتیجهٔ اندیشه دویی‌ست

نیرنگ شخص و آینه تمثال‌زاده است

تمثال‌زاده ← زادهٔ تصویر و سایهنیرنگ شخص ← فریبِ نمودِ فرد

روزی دو از هوس تو هم ای وهم پرفشان

عنقا در آشیان مگس بیضه داده است

بیدل چوشمع بر خط تسلیم خاک شو

ای پر شکسته! در قفس آتش فتاده است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗