› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 639

اجابتی ندمید از دعای‌کس به دو دست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه سبهدودستردیف به دو دستدشواری میانه

اجابتی ندمید از دعای‌کس به دو دست

مگر سبو شکند گردن عسس به دو دست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداجابتی ← پاسخ مستجاببه دو دست ← با هر دو دستسبو ← کوزهعسس ← پاسبان شب

ز عجز ساخته‌ام با هوای عالم پوچ

من‌ و دلی که چو دندان‌ گرفته خس به دو دست

خس ← خاشاکعجز ← ناتوانیهوای عالم پوچ ← هوس دنیای تهی

ز رمز حیرت آیینه، حسن غافل نیست

ستاده‌ام ز دل ساده ملتمس به دو دست

دل ساده ← دل بی‌ریارمز حیرت ← راز سرگشتگیملتمس ← درخواست‌کننده

دو برگ گل ز سراپای من جنون دارد

کشیده‌ام سوی خود دامنت ز بس به دو دست

جنون دارد ← دیوانگی دارددو برگ گل ← دو برگ گل؛ رخسار

به گوش دل نتوان زد نوای ساز رحیل

چو ناقه‌ گر همه‌ بربندی‌اش جرس به دو دست

جرس ← زنگ کاروانساز رحیل ← آهنگ کوچناقه ← شتر ماده

هوس نمی‌برد از خلق ننگ‌‌عریانی

تو هم بپوش دمی چند پیش‌وپس به دو دست

ننگ‌‌عریانی ← شرم برهنگیهوس ← آرزوی نفسپیش‌وپس ← پیش و پس

به دستگاه جهان غرور پا زده‌گیر

مچسب هرزه بر این دامن هوس به دو دست

دامن هوس ← دامن آرزودستگاه جهان ← شوکت دنیاغرور پا ← گام با غرور

مآل کوشش امکان ندامت است اینجا

نبرد پیش جز افسوس هیچکس به دو دست

افسوس ← حسرتامکان ← جهان ممکناتمآل کوشش ← سرانجام تلاشندامت ← پشیمانی

مباد جیب قیامت درد تظلم دل

گرفته‌ایم چو لب دامن نفس به دو دست

تظلم ← دادخواهیجیب قیامت ← گریبان رستاخیزدامن نفس ← مهار نفس

اشاره می‌کند از ننگ احتیاج به گور

به گاه جوع زمین‌کندن فرس به دو دست

جوع ← گرسنگیفرس ← اسبننگ احتیاج ← شرم نیاز

چو صبح می‌روم از دامگاه الفت وهم

زگرد بال پریشان همان قفس به دو دست

دامگاه الفت ← دامگاه دوستی وهمقفس ← بندوهم ← خیال

درین ستمکده بال هوس مزن بیدل

نگاهدار سر خویش چون مگس به دو دست

بال هوس ← بال آرزوستمکده ← جای ستممگس ← مگس؛ ناچیز
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗