› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 538

زندگی را شغل پرواز فنا جزو تن است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ناستردیف استدشواری دشوارتر

زندگی را شغل پرواز فنا جزو تن است

با نفس، سرمایه‌ای گر هست از خود رفتن است

نبض امکان را که دارد شور چندین اضطراب

همچو تار ساز در دل‌هیچ و بر لب شیون است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتار ساز ← سیم ساز موسیقیشیون ← ناله و فریادنبض امکان ← تپش هستی ممکن

بگذر از اندیشهٔ یوسف که درکنعان ما

یا نسیم پیرهن یا جلوه ی پیراهن است

هیچکس سر برنیاورد از گریبان عدم

شمع این پروانه از خاکستر خود روشن است

از فسون چشم بند عالم الفت مپرس

انکه فردا وعده‌ام داده‌ست امشب با من است

عالم الفت ← جهان دوستی و عشقفسون ← افسون و جادوچشم بند ← چشم‌بندی و فریب نظر

جز تعلق نیست مد وحشت‌تجرید هم

هر قدر از خود بر آیی رشتهٔ این سوزن است

تعلق ← وابستگی و دلبستگی به غیررشتهٔ این سوزن ← همان نخِ سوزن؛ پیوند ناگسستنیوحشت‌تجرید ← ترس از تنهایی و بریدن از غیر

نقش هستی جز غبار دقت نظاره نیست

ذره را آیینه‌ای گر هست چشم روزن است

بر جنون زن گر کند تنگی لباس عافیت

غنچه را بعد از پریشانی گریبان دامن است

غیر خاموشی دلیل عجز نتوان بافتن

شعلهٔ ما، تا زبان دارد سراپا گردن است

خاموشی ← سکوت و بی‌زبانیدلیل عجز ← نشانهٔ ناتوانیزبان دارد ← شعله دارد؛ هنوز می‌سوزدسراپا گردن ← سراسر در معرض بریدن و قربانی

شوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواه

خون بسمل گر پریشان نقش‌بنددگلشن است

بسمل ← قربانی نیم‌کشتهٔ در حال جان‌کندنجمعیت ← آرامش خاطر و گردآمدگی دلطلب ← خواستن و جست‌وجوی حقنقش‌بنددگلشن ← با پراکندگی خون گلستان شود

آن گران‌سنگی که نتوان از رهش برداشتن

چون شرر خود را به یک چشم از نظر افکندن است

از نظر افکندن ← ناپدید شدن در یک چشم‌به‌هم‌زدنرهش ← راه او؛ مسیرششرر ← جرقهٔ آتشگران‌سنگی ← سنگینی وقار و ثبات

لاله سودایی‌ست بیدل ورنه در گلزار دهر

هر کجا داغی‌ست چشمش با دل ما روشن است

روشن است ← آشنا و همدرد دل ماستگلزار دهر ← باغ روزگار و دنیا
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗