› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 671

نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدنست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یدنستدشواری دشوارتر

نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدنست

بهزادیِ تو دست ز دنیا کشیدنست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهزادیِ تو ← آزادگی و نجابت توحسن فرنگ ← زیبایی فرنگستاندست ز دنیا کشیدنست ← دل‌کندن از دنیاستنقش چین ← نگارگری و زیبایی چین

چون موم با ملایمت طبع ساختن

درکوچه‌های زخم چو مرهم دویدن‌ست

مرهم ← داروی التیام زخمملایمت طبع ← نرمی و سازگاری سرشتموم ← موم نرم و شکل‌پذیر

این یک دو دم که زندگی‌اش نام کرده‌اند

چون صبح بر بساط هوا دام چیدنست

بساط هوا ← گسترهٔ هوا و فضادام چیدنست ← گستردن دام استیک دو دم ← چند لحظهٔ کوتاه

بستن دهان زخم تمنا به ضبط آه

چون رشتهٔ سراب به صحرا تنیدنست

تنیدنست ← بافتن و تارتنیدن استرشتهٔ سراب ← نخ فریبندهٔ سرابزخم تمنا ← جراحت آرزوضبط آه ← مهار و فروخوردن آه

نازم به وحشی نگه رم سرشت او

کز گرد سرمه نیز به دام رمیدن‌ست

رم سرشت ← سرشت گریزپارمیدن‌ست ← رمیدن و گریختن استوحشی نگه ← نگاه رمنده و وحشیگرد سرمه ← غبار سرمهٔ چشم

حیرت دلیل آینهٔ هیچکس مباد

اشک گهر زیان‌زده ناچکیدنست

حیرت ← سرگشتگی و بهتناچکیدنست ← نتراویدن و نچکیدن استگهر زیان‌زده ← مروارید زیان‌دیده

در وادی‌ای که دوش ادب محمل وفاست

خار قدم چو شمع به مژگان کشیدنست

از دقت ادبکدهٔ عجز نگذری

اینجا چو سایه پای به دامن کشیدنست

تاکی صفا ز نقش تو چیند غبار زنگ

خود را مبین اگر هوس آیینه دیدن‌ست

صفا ← پاکی و جلاغبار زنگ ← غبار زنگار

در عالمی‌دکه شش جهتش گرد وحشت است

دامن نچیدن تو چه هنگامه چیدنست

دامن نچیدن ← دامن برنگرفتنعالمی‌دکه ← دکان‌مانندِ این جهانهنگامه چیدنست ← برپاکردن غوغا استگرد وحشت ← غبار ترس و دهشت

فرصت بهار تست چرا خون نمی‌شوی

ای بیخبر دگر به چه رنگت رسیدن‌ست

به چه رنگت ← به کدام حال و رنگخون نمی‌شوی ← گلگون و فدا نمی‌شویرسیدن‌ست ← رسیدن و شدن است

بیدل به مزرعی که امل آبیار اوست

بی‌برگتر ز آبلهٔ پا دمیدن‌ست

آبلهٔ پا ← تاول پای رنج‌دیدهآبیار ← آبیارنده و سیراب‌کنندهامل ← آرزو و امیدبی‌برگتر ← بی‌برگ‌تر؛ تهی‌دست‌تردمیدن‌ست ← روییدن است
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗