› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 871

باز با طرز تکلف آشنا می‌بینمت

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امیبینمتردیف می بینمتدشواری میانه

باز با طرز تکلف آشنا می‌بینمت

جام در دست از عرق‌های حیا می‌بینمت

سرمه در کار زبان کردی ز مژگان شرم دار

چند روزی شد که من پر بیصدا می‌بینمت

اینقدر دام تأمل خاکساری‌های کیست

بیشتر میل نگه درپیش پا می‌بینمت

خون مشتاقان قدح‌پیمای نومیدی مباد

گردشی در ساغر رنگ حنا می‌بینمت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندساغر رنگ حنا ← جامِ سرخیِ حناقدح‌پیمای نومیدی ← پیاله‌نوشِ ناامیدیگردشی ← دور و گردش

همچو مژگان طور نازت یک قلم برگشته است

بی‌بلایی نیستی هر چند وامی‌بینمت

بی‌بلایی ← بی‌رنج و بی‌آسیبمژگان طور ← مژگانِ کوهِ طوریک قلم ← یکسره؛ سراسر

اشک‌ها را بر سر مژگان چه فرصت چیدن است

یک نفس بنشین دمی دیگر کجا می‌بینمت

دمی دیگر ← لحظه‌ای بعدچیدن ← برداشتنِ اشک از مژهیک نفس ← یک لحظه

شمع را بی‌شعله سامان نظر پیداست چیست

کور می‌گردم دمی کز خود جدا می‌بینمت

بی‌شعله ← بدونِ شعلهسامان نظر ← سامانِ دیدن

رفته‌ام از خویش و حسرت دیده‌بان بیخودی‌ست

هر کجا باشم همان رو بر قفا می‌بینمت

رفته‌ام از خویش ← از خود بی‌خود شده‌امرو بر قفا ← رو به پشتِ سر

بیدل اشغال خطا را مایهٔ دانش مگیر

صرف لغزش چون قلم سرتا به پا می‌بینمت

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗