› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2538

بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نمنردیف مندشواری نسبتاً آسان

بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من

چون صبح نفس جامه درید از کفن من

یاد نگهش بسکه به تجدید جنون زد

شد چشم پری بخیهٔ دلق کهن من

یا رب ز نظر‌ها به چه نیرنگ نهان ماند

برق دو جهان شمع قیامت لگن من

بر وحشتم افسون قیامت نتوان خواند

بی شغل سفر نیست چو کشتی وطن من

تا تیغ تو شد مایل انداز اشارت

گردن همه جا رست چو مو از بدن من

رنگی ننمودم ز بهارت چه توان کرد

حیرانم و آیینه‌گری نیست فن من

شمع سحرم، پیری‌ام افسون تسلی است

خواهد مژه خواباند کنون پر زدن من

گفتند در این بزم سزاوار ادب کیست

گفتم نگه کار به عبرت فکن من

عمری‌ست تماشایی سیر دل تنگم

در غنچه شکسته‌ست دماغ چمن من

فکرم به حریفان رگ خامی نپسندید

شد پخته جهانی ز نفس سوختن من

یک دل، گهر رشتهٔ افکار کفاف‌ست

گو پای خری چند نبندد رسن من

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافکار کفاف‌ست ← اندیشه‌ها بس استرسن ← طنابپای خری ← پای خر؛ کار بیهودهگهر رشتهٔ ← مرواریدِ رشته

جز مبتذلی چند که عامست در این عصر

بیدل نرسیده است به یاران سخن من

عامست ← همه‌گیر و رایج استمبتذلی ← سخن پیش‌پاافتادهیاران سخن ← اهل فهم سخن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗