دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2535
همچو بوی گل ز بس بیپرده است احوال من
همچو بوی گل ز بس بیپرده است احوال من
میشود لوح هوا آیینهٔ تمثال من
دادهای مشتی غبارم را به باد اما هنوز
خاک میریزد به فرق عالمی اقبال من
نکتهٔ سر بستهٔ موج گهر فهمیدنی است
بر سخن عمریست میپیچد زبان لال من
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندزبان لال ← زبان از سخن درماندهموج گهر ← موج مرواریدساز دریا
عزت واماندگی زین بیش نتوان برد پیش
هر که رفت از خود غبارش کرد استقبال من
گوهرم از معنی افسردنم غافل مباش
سکته میخواند تب دریایی از تبخال من
عاجزان را ذکر اسباب فضولی دوزخ است
یاد پروازم مده آتش مزن بر بال من
بیسبب فرصتشمارِ خجلت بیکاریام
همچو تقویم کهن حشو است ماه و سال من
تقویم کهن ← سالنامهٔ کهنهحشو ← زائد و بیفایدهفرصتشمارِ ← شمارنده و هدردهندهٔ فرصت
صبح محشر در غبار شام میسوزد نفس
گر شود روشن سواد نامهٔ اعمال من
عمرها شد شمع تصویرم به نومیدی گذشت
ز آتش دل هم نمیسوزم مپرس احوال من
ریشهها دارد غبار من زمین تا آسمان
مرگ هم نگسست بیدل رشتهٔ آمال من
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزلهای مرتبط