› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 267

بود بی‌مغزسرتند خروش مینا

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه وشمیناردیف مینادشواری نسبتاً آسان

بود بی‌مغزسرتند خروش مینا

امشب از باده به جا آمده هوش مینا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌مغزسرتند ← بی‌مغز و پوک‌سرخروش مینا ← غوغای شیشهٔ شرابهوش مینا ← هوشیاریِ مینا

وقت‌آن شدکه به دریوزه شود سر خوش ناز

کاسهٔ داغ من از پنبهٔ گوش مینا

دریوزه ← گداییسر خوش ناز ← نازِ سرمستپنبهٔ گوش ← پنبه در گوش؛ ناشنواییکاسهٔ داغ ← کاسهٔ سوزانِ درد

زندگی کردن، مار به خم عجز کشید

باده، زنار وفا بست به دوش مینا

تا نفس هست به دل زمزمهٔ شوق رساست

گم نسازد اثر باده، خروش مینا

ای قدح‌گوش شو و مژدة مستی دریاب

گرم نطقی است‌کنون لعل خموش مینا

قدح‌گوش ← گوش‌سپردن به قدحلعل خموش ← شراب سرخِ خاموشمژدة مستی ← خبرِ خوشِ مستی

می‌کشد جلوة لعل تو به کیفیت می

آب حسرت ز لب خنده‌فروش مینا

آب حسرت ← اشکِ حسرتجلوة لعل ← درخشش لب یا یاقوتخنده‌فروش ← جلوه‌گرِ خندهکیفیت می ← حال و سرمستیِ شراب

چشم و دل زیب‌گرفتاری سودای همند

خط جام است همان حلقهٔ گوش مینا

حلقهٔ گوش ← گوشوارهخط جام ← خط دورِ جامزیب‌گرفتاری ← آراستگیِ گرفتاریسودای ← هوس و سودا

همه جا جلوه‌فروش است دل، از دیده مپرس

جام این بزم نهفتند به جوش مینا

جلوه‌فروش ← خودنما و جلوه‌گرجوش مینا ← جوششِ درونِ مینانهفتند ← پنهان کردند

قلقلی راهزن‌گوش شد و هوش نماند

ورنه صد رنگ نوا داشت خروش مینا

خروش مینا ← غوغای میناراهزن‌گوش ← ربایندهٔ گوش و توجهصد رنگ نوا ← نغمه‌های رنگارنگقلقلی ← صدای قلقل

دل عشاق زآفت نتوان باز خرید

پرفشان است شکست از برو دوش مینا

باز خرید ← رهاکردن با فدیهبرو دوش ← بر دوششکست ← شکستگیپرفشان ← پرگشا و پراکنده

بیدل اندر قدح باده نظرکن به حباب

تا چه دارد نفس آبله‌پوش مینا

حباب ← حباب روی بادهنفس آبله‌پوش ← نفسِ پوشیده از حباب
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗