› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 459

غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه مبرخاستردیف برخاستدشواری نسبتاً آسان

غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست

کاتش افتاد در بن خانه و آدم برخاست

خلقی از دود تعین به جنون گشت علم

شمعهاگل به سر از شوخی پرچم برخاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجنون ← دیوانگی عشقدود تعین ← دود تشخص و تعینشمعهاگل به سر ← شمع‌ها گل‌آراستهشوخی پرچم ← جلوه بازیگوشانه پرچمعلم ← پرچم

صنعتی داشت محبت که ز مضراب نفس

صد قیامت به خروش آمد و مبهم برخاست

نه همین اشک چکید از مژه وخفت به خاک

هر چه افتاد ز چشم تر ما، کم برخاست

مژه ← پلکنه همین ← نه تنهاچشم تر ← چشم اشک‌آلودکم برخاست ← کمتر برخاست

جوهر عقل درین کارگه هوش گداز

دید خوابی که چو بیدار شد ابکم برخاست

ابکم ← لال و گنگجوهر عقل ← ذات عقلهوش گداز ← ذوب‌کننده هوشکارگه ← کارگاه

بال افسرده به تقلید چه پرواز کند

مژه بیهوده ز نظارهٔ مقدم برخاست

عهد نقش قدم و سایه به عجز است قدیم

گر به گردون رسم از خاک نخواهم برخاست

فکر جمعیت دل‌ها چقدر سنگین بود

آسمان‌ها ته این بار گران خم برخاست

تاب یکباره برون آمدن از خوبش کراست

شمع برخاست ازین محفل وکم‌کم برخاست

تاب ← توان و طاقتخوبش ← خویشکراست ← که را است

خاک خشکی به سر مزرع ما ریختنی ست

ابر چون گَرد ازین بادیه بی‌غم برخاست

بادیه ← بیابانبی‌غم ← بی‌اندوهمزرع ← کشتزارگَرد ← غبار

کس ندانست ازین بزم کجا رفت سپند

دوش با ناله دلی بود که توأم برخاست

گرد جولان توام لیک ندرد طاقت

آنقدر باش که من نیز توانم برخاست

به چه امید کنون پا به تعلق فشریم

تنگ شد آن همه این خانه که دل هم برخاست

تعلق ← دلبستگیتنگ شد ← تنگ و بی‌جا شددل هم برخاست ← دل نیز رخت بربستفشریم ← بفشاریم

چون سحر بیدل از اندیشهٔ هستی بگذر

از نفس هر که اثر یافت ز عالم برخاست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗