› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2701

سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یریدشواری دشوارتر

سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری

کنون از ناله در تار یکی شب افکنم تیری

بجز مردن علاج ما و من صورت نمی‌بندد

تب شور نفس‌ها در کفن دارد تباشیری

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتب شور نفس‌ها ← تب هیجان خواهش‌هاتباشیری ← لکه‌های سفید تب‌مانندصورت نمی‌بندد ← ممکن و شدنی نیستما و من ← خودبینی و انانیت

فلک بر مایه‌داران من و ما باج‌ها دارد

عدم شو تا نبینی گیرو دار حکم تقدیری

باج‌ها ← خراج و مالیاتحکم تقدیری ← فرمان سرنوشتعدم شو ← نیست شو؛ فانی باشمایه‌داران ← صاحبان مال و هستیمن و ما ← انانیت و خودیگیرو دار ← گیر و دار؛ کشمکش

اگر از اهل تقوایی بپرهیز از توانایی

که در کیش تعین چون جوانی نیست بی‌پیری

اهل تقوایی ← از پارسایان باشیبی‌پیری ← بدون فرسودگیتوانایی ← قدرت و استطاعتکیش تعین ← آیین تعیّن و خودی

به نفی سایهٔ موهوم کن اثبات خورشیدی

همه قلبیم اما در گداز ماست اکسیری

اثبات خورشیدی ← ثابت کردن نور حقیقیاکسیری ← کیمیای تبدیل‌کنندهنفی سایهٔ موهوم ← انکار سایهٔ پنداریگداز ← گداختن و ذوب شدن

رهایی نیست از اندیشهٔ عجز و غرور اینجا

به قانون خموشی هم نفس دارد بم و زیری

اندیشهٔ عجز ← فکر ناتوانیبم و زیری ← نغمه‌های بم و زیر موسیقیغرور ← تکبر و خودبینیقانون خموشی ← قاعدة سکوت

چه دیدی ای تامل زین خیال آباد موهومی

تو خوابی عرضه ده تا من هم آغازم به تعبیری

نه گردون کهکشان دارد نه انجم کاروان دارد

درین صحرا جنونی کرده باشد گرد نخجیری

محبت از مزاج عشقبازان کینه نپسندد

پر پروانه ممکن نیست‌گردد زینت تیری

زینت تیری ← آرایهٔ تیرمزاج عشقبازان ← طبع عاشقانپر پروانه ← بال شکننده پروانهکینه نپسندد ← دشمنی را نمی‌پذیرد

گر از دود دل و خون جگر صد پیرهن پوشم

همان چون ناله‌ام سر تا قدم نی رنگ تصویری

دلی پر دارد از مجنون ما سنگ کف طفلان

مگر خالی کند در صورت ایجاد زنجیری

نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل

به زیر خاک هم چون آفتابم هست شبگیری

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗