› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2621

نیست خاموشی به کار شمع محفل جز گره

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لجزگرهدشواری دشوار

نیست خاموشی به کار شمع محفل جز گره

داغ شد آهی که نپسندید بر دل جز گره

از جنون بر خویش راه عافیت هموار کن

وانمی‌سازد تپش از بال بسمل جز گره

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبسمل ← نیم‌کشتهٔ ذبح‌شدهتپش ← تپش و بال‌زنیِ احتضارجنون ← دیوانگیِ عاشقانهعافیت ← سلامت و رهایی

خامهٔ صدقیم آهنگ صریر ما حق است

بر زبان ما نیابی حرف باطل جز گره

حرف باطل ← سخنِ نادرستخامهٔ صدقیم ← قلمِ راست‌گفتاریمصریر ← صدا و صفیرِ قلمگره ← گرهِ زبان بر باطل

بیقرارانیم حرف عافیت از ما مپرس

موج ما را نیست بر لب نام ساحل جز گره

بیقرارانیم ← بی‌آرام‌ایمعافیت ← آسودگینام ساحل ← حتی نامِ ساحلگره ← گرهِ ناگفته بر لب

چون نفس از عاجزی تار نظر هم نارساست

هیچ نتوان یافتن از دیده تا دل جز گره

گر سر ما شد جدا از تن چه جای شکوه است

وا نکرد از رشتهٔ ما تیغ قاتل جز گره

وحشت ما گر مقام الفتی دارد دلت

ناله را در کوچهٔ نی نیست منزل جز گره

دل به صد دامن تعلق پای ما پیچیده است

رشته‌ایم و در ره ما نیست حایل جز گره

تعلق ← بستگی‌هاحایل ← مانع و پردهپای ما پیچیده ← پایِ ما را پیچیدهگره ← گرهِ راه؛ بند

هر چه باشد وضع جمعیت غنیمت گیر و بس

گر شعوری داری از هر رشته نگسل جز گره

شعوری ← آگاهی و فهمیغنیمت گیر ← غنیمت شمارنگسل ← مگسل؛ قطع مکنوضع جمعیت ← حالِ جمع‌بودن و یک‌دلیگره ← گرهِ پیوندِ رشته

فرصتی کو تا به ضبط خود نفس گیرد نفس

رشتهٔ کوتاه ما را نیست مشکل جز گره

ای خوشا نومیدی تدبیر فتح الباب من

تا شدم ناخن ندارم در مقابل جز گره

فتح الباب ← گشایش در؛ آغاز کامیابیناخن ندارم ← بی‌دست‌وپا؛ درماندهنومیدی تدبیر ← ناامیدی از چاره و نقشهگره ← گرهٔ درماندگی؛ بن‌بست

تا نفس باقی‌ست کلفت بایدم اندوختن

بر ندارد رشتهٔ تسبیح بیدل جز گره

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗