› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 544

راحت جاوید عشاق از فضولی رستن است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ستناستردیف استدشواری دشوار

راحت جاوید عشاق از فضولی رستن است

سجدهٔ شکر نگه چشم از تماشا بستن است

چون خروش نغمه‌ای‌کزتار می‌آید برون

شوخی پرواز ما از بال آنسو جستن است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز بال آنسو جستن ← از بال به آن‌سو پریدنشوخی پرواز ← جسارت و شیطنتِ پرواز

از کشاکش نیست ایمن یک نفس، فرصت شمار

کار ریگ شیشهٔ ساعت ز پا ننشستن است

نشئهٔ آزادی‌ای دارد غرور عاشقان

ناله را گرد نکشی از قید هستی رستن است

تا چه زاید صبحدم‌کامشب به بزم نوبهار

غنچه چون مینای می از خون عیش آبستن است

آبستن ← آمادهٔ زادن و شکفتنبزم نوبهار ← مجلسِ بهارِ نوخون عیش ← خونِ شادی و سرخوشیصبحدم‌کامشب ← صبحِ امشبمینای می ← شیشهٔ شراب

شرمی از آزار دل‌ها کن که در ملک وفا

بهرناموس‌مروت رنگ هم نشکستن است

رنگ هم نشکستن ← حتی رنگ را نشکستن؛ کم‌آزاریملک وفا ← سرزمینِ وفاداری

از مکافات عمل ایمن نباید زیستن

سربریدن های ناخن عبرت دل خستن است

همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من

آب باید شد که آخر دستی از خود شستن است

تا توان زین انجمن کام تماشا یافتن

همچو شمع اجزای ما را با نگه پیوستن است

ز انقلاب دهر بیدل کارم از طاقت گذشت

بعد از این از سخت‌جانی سنگ بر دل بستن است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗