› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 406

بیتابی عشق این همه نیرنگ هوس ریخت

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه سریختردیف ریختدشواری میانه

بیتابی عشق این همه نیرنگ هوس ریخت

عنقا پری افشاند که توفان مگس ریخت

مستغنی گشت چمن و سیر بهاریم

بی‌بال و پری‌ها چقدر گل به قفس ریخت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌بال و پری‌ها ← بی‌بال‌وپرهامستغنی گشت ← بی‌نیاز شد

از تاب و تب حسرت دیدار مپرسید

در دیده چو شمعم نگهی‌پر زد و خس ریخت

خس ریخت ← خس و خاکستر فرو ریختنگهی‌پر زد ← نگاهی پر زد و لرزید

ازیک دو نفس صبح هم ایجاد شفق کرد

هستی دم تیغی‌ست که خون همه‌کس ریخت.

روشنگر جمعیت دل جهد خموشی‌ست

نتوان چو حباب آینه بی‌ضبط نفس ریخت

دنباله دو قلقل مینای رحیلیم

ین باده جنون داشت که در جام جرس ریخت

جام جرس ← پیالۀ جرسرحیلیم ← کوچ و رحیل‌مانقلقل مینای ← صدای قل‌قلِ شیشهین باده ← این باده

بیدل ز فضولی همه بی‌نعمت غیبیم

آب رخ این مایده‌ها، سیر و عدس ریخت

سیر و عدس ← سیر و عدس؛ طعامِ دونفضولی ← مداخله و فضولیمایده‌ها ← خوان‌های نعمت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗